***************************

قسمت سوم شهربانوی ا یرا ن بقیه  گفتگوی دو نفر از بزرگان عهد سا سانی

شاه رگ هاي زندگي اقوام چند هزار ساله دسته دسته بدين اسلام گرايش پيدا ميكنند  مال وثروت درگنجورهاي شاهان ودرباريان زيرخاكهاي پنهان گشته اند فقرو بدبختي وبيچاره گي درخانه ها لانه كرده دين زرتشت رنگ و بوي دين مصري وقبطي گرفته برادر باخواهر وفرزند با مادر نرد عشق ميورزد؟؟/ وحاليه در صحراي خشك و بي آ ب و علف نجدو رياض پيامبري ظهوركرده كه مردم را به برابري وبرادري واتحاد واتفاق ميخواند ميخواهي چه نشود مسلم است كه اين  كسانيكه امروز براي اين دين شمشير ميزنند روزيكه براريكه قدرت مطلقه دست يافتند اين ملت را به مهميز ميكشند؛؛ وشرف وآ بروي آنهارا بيغما ميبرند ؛؛


سردار فرياد زد بسكن تورا به اهورا بس كن؛؛ من اكنون ازترس وحرمان سكته خواهم نمود؛؛ چه بايد كرد آ يا كاري از دست تو ومن بر مي آ يد بزرگمهر گفت خير آن روزكه ما در نازو نعمت اقتدار دروغين خود غرق خوشي بوديم درفكر وطن وآ ب وخاك خود نبوديم؟؟ امروز كه صدهاشكسته وسيلاب آن جهان را فرا گرفته چه ميتوانيم بكنيم؟؟/ مگر اينكه همگي دست اتحاد واتفاق بدهيم ودرمركز ايران زمين كانون مقاومت بوجود آ وريم ودست رحمت برگونه هاي رنج كشيده ملت بكشيم؛؛ وفاتحه قوم ساساني را بخوانيم؛؛


وطرحي نو اندازيم وباستقبال اين دين ومسلك جديد كه مردم ايران انتخاب كرده اند برويم وخودمان متولي اين دين دركشورمان باشيم واجازه ندهيم اعراب دركشورما به بهانه دين متولي مردم مابشوند ؟؟ سردار باتعجب به بزرگمهر نگاهي كرد گفت بزرگمهر اين اطلاعات زيقيمت را ازكجا وبچه وسيله بدست آ ورده اي؟؟؟ بوي دروئي وخيانت ميدهي؟ نكند توهم مسلمان شده ئي ؟


بزرگمهر پوزخندي زد وگفت اطلاعاتم را با مكاتبه وردوبدل كردن سفير با روزبه پارسي كه اكنون در مدينه زندگي ميكند وهواخواه علي ابن ابوطالب پسرعمو وداماد پيامبر مسلمانان است بدست آ ورده ام توخود ميداني من ازجمله بزرگان كشورهستم كه ميتوانم درهرساعت از ساعات شبانه روز حتي دربستر خواب پادشاه را بدون اجازه او ملا قات كنم واكنون كه سن من از هفتاد گذشته نهايت خيانت بوطنم ميباشد كه اطلاعاتم را از خواجه باشي هاي حرمسرا ها بدست        آ ورم ويا منتظر باشم كه شاه دستوري صادر كند كدام شاه شاهي كه نميداند درچه ساعتي گردنش زير شمشير كدام سردار خا ئني قطع ميشود من وامثال من بايد بدانيم كه اطراف كشور ما چه خبر است وفكرم باينجارسيد كه


با روزبه پارسي تماس بگيرم هرچه باشد اويكنفر موبد زرتشتي ايراني بوده كه بصحراي نجد رفته لابد دردي داشته كه بدين كارمهم دست زده وجانش را بخطر انداخته..  نتيجه ايكه ازتماس با روزبه گرفتم معلومم شد كه مردم ايران واقعا بستوه آ مده اند واز ديرباز كانون هاي مقاومت عليه رژيم ساساني براي بر اندازي آ نان بوجود آ ورده اند.. ودشمنان رمي ماهم دراين ماجرا ها دست داشته اند؛؛ وبوسيله جاسوسان يهودي وسائل اضمحلال رژيم ساساني را باكمك مسيحيان فراهم كرده اند؛؛ چنانكه در يك تو طعه روزبه باسارت يك يهودي در مصر درمي آ يد وبه مدينه برده ميشود ودر سر راه پيامبر مسلمانان قرار ميگيرد ومسلمان واقعي ميشود واز نيك بختي توطعه يهودي ها روميشود ودردوجنگ پي درپي يهود از ميان مسلمانان رانده ميشوند ولي ارتباط خودرا با بعضي سران عرب مانند عمروعاص وابوسفيان حفظ ميكنند؛؛ واكنون قوم عرب شالوده يك امپرا توري ديني را ريخته وبه گذشته خود برگشته اند؛؛


وقريبا حمله نهائي اينان بايران شروع ميگردد وبجاي ايران عربها همسايه روميها ميشوند؛؛ ويهود اميد وارند درچند جنگ فرسايشي خودشان در جايگاه اعراب منافق بنشينند؛؛ وامپراتوري يهود درست كنند ولي علي ابن ابوطالب جلوي هردوطرف را گرفته واميد وار است باكمك ايرانيان اين توطعه ها را خنثي كند ودين اسلام را از انحراف نجات بخشد ؛؛ وروزبه پارسي بمن پيام فرستاده اگر درايران كانون هاي مقاومت بوجود آ وريد وخود زمام امور را تحت دين اسلام بدست گيريد درشطرنج زندگي هر دوطرف را مات ميكنيد؛؛ وسعادت از دست رفته را باز مي يابيد ومن  دراين وضعيت حركاتي راشروع كرده ام وتوراهم در جريان امر قرار دادم اگر دست اتحاد واتفاق بهم بدهيم امكان جلوگيري از اضمحلال كشور هست ؛؛


سردارگفت پس تكليف ما بادربار وشاه چه ميشود بزرگمهر گفت كدام شاه؟؟/ يك كودك هفت ساله را شاه كرده اند وزمام كشور دردست چندسردار خائن است كه همگي خودرا به رومي ها فروخته اند؛؛ ازجمله شهر وراز كه با امپراتور روم پيمان بسته واكنون


 

نقدي برسلطنت انوشه روان

بطرف تيسقون درحركت است؟؟/ ومسلما اين طفل را ميكشد وخود جايش را ميگيرد.. وديگر سرداران خائن چند دختر وپسر را برگزيده اند وروزبه پارسي برايم پيغام فرستاده كوچكترين حرفي كه در دربار ايران زده ميشود توسط اعراب درون دربار ايران به خليفه عرب بازگو ميشود؛؛ وبرنامه هاي مفصلي براي تصرف ايران دردست دارند؛؛سخن ايندو كه بدينجا رسيد صداي كوس ونقاره شكار جرگه بگوش رسيد؛؛ واين دو سوار اسبان خود شدند وباستقبال سا ير شكارچيان رفتند ؟؟


 

اين گفتگو بين دونفر ازبزرگان ماٌثر رژيم ساساني زماني رخ داد كه شيرويه قاتل پدر دو سال و چند ماه شاهي كرد وبا مرض طاعون اپيدمي درايران آ شوب زده درگذشت وآ ذرگشسب اردشير هفت ساله را بسلطنت رسانيد وخود نايب السلطنه  شد وبزرگمهر گفتگو كننده همان آذر گشسب نايب السلطنه بود كه چون متوجه شد شهر وراز خائن با پشتيباني روميان بتيسفون ميتازد فرمانده گارد جاودان را بعنوان شكار به بيرون شهر ميكشاند وچون تاب مقاومت در برابر شهر وراز را نداشت بدو پيشنهادي ميكند كه چكيده آ ن را خوانديد؟؟


شهر براز بتيسفون ميرسد وشاه كودك را ميكشد وخود را شاه ميخواند وآ ذر گشسب باكمك فرمانده گارد جاودان ارتش را عليه شهر براز ميشورانند ووي را مقتول ميكنند؛؛/ وپي درپي خسرو نوه هرمزد چهارم وبعداو جوانشير فرزند باقيمانده از خيل زنان خسرو پرويز را تاسال (529 ) ميلادي يعني چند ماه بعد از مرگ شيرويه بسلطنت رسا ندند وبا تيغ سرداران خائن ايران كشته شدندوديگر زكوري باقي نماند اين سرداران روي به زنان آ وردند وپوراندخت را بسلطنت برگزيدند واوهم پس از 17 ماه سلطنت با زهر اطرافيانش كه درغذايش ريختند كشته شد؛؛ويكنفر گم نامي را بنام گشتاسب بنده بسلطنت برگزيدند واورا نيز از ميان برداشتند؟؟/ بعد آن آ ذر ميدخت جوان  خوشگل هم رديف لوكرس بورژياي دختر هوسباز پاپ روم را بسلطنت برگزيدند؛؛ آنهم با يك پيش در آ مد ازپيش طرراحي شده بوسيله اسپهبد فرخ زاد فرمانده سپاه شرق يعني خراسان بزرگ؟؟؟


 

دراينجاداستان را نگاه ميدارم  ميپردازم به ريشه اين حرج و مرج وبقولي  آ نارشي كه ظرف مدت كوتاهي پنج پادشاه بدست سرداران خائن وبزدل ترسوي ايران يكي بعد ديگري مقتول شدند علت چه بود؟؟؟برهرمتفكر انديشمند وارد بتاريخ پوشيده نيست كه اين ارنتايج كارهاي نابخردانه انوشيروان باصطلاح دادگر بوده؟؟/ كه  كشور را بدست نيروهاي نظامي اداره كرد وجان وما ل و ناموس ملت ايران را بدست نظامي سپرد كه بجز اسلحه هيچ منطقي را نمي شنا ختند وطبيعي است كه بر طبق قانون طبيعت ثمره زور كشتارو حرج و مرج است آنهم در زمانيكه صبح دولت  امپراتوري عرب ها دميده  شده بود ؟؟


زيرا درگذشته تمام قواي نظامي ايران زير فرمان مستقيم شاهان قرارداشت؛؛ وپادشاهان چنان بر ارتش مسلط بودند كه هرگز يك فرمانده را درزمان طولاني فرمانده قسمتي از قشون نميكردند؛؛ وهميشه فرماندهان درحال استراحت  جنگي بحال خودشان رها نميشدند؛؛ ودر دربار كنارشاه باشديدترين وضعي تحت نظر بودند؛؛ وبا كوچكترين حركتي در دخالت امور كشوري بشديدترين وجهي تنبيه ميشدند؛؛ وكسي را ياراي آن نبود كه بساحت شاه نگاه  اندازد؛؛يكي از رسوم حضور در نزد شاه اين بود؟؟/ قبل ازاينكه پرده كشيده شود حاجب باصداي بلند فر ياد ميزد مواظب سرهاي خود باشيد؟؟/ كه شاهنشاه حضور دارند؟؟/


ولي انوشيروان در زمان سلطنت خود مواجه بامشكلاتي چندشد اول گرايش پدرش به مزدك ومزدكيان كه مرامي اشتراكي درتمام امور زندگي داشتند؟؟/ وبعد يورش هيا طله وشورش بزرگان زرتشت بعلت ورود به حرج و مرج مزدك؟؟/ وحمله هاي پي درپي رومي ها از طرف غرب كشور؟؟/ وكمبود نفرات سپاه همچنين نبودن نقدينه كافي براي مخارج جنگ؛؛ وازطرفي ميل انوشيروان به تجمل وتفريحات شاهانه ؛؛چنانكه كه اين شخص ميتوانست بادرايت ونيك انديشي طرحي نو اندازد وكشور را باوج عظمت اندازد چنانكه روميان درطول تاريخ خودشان هرگاه مورد هجوم هاي وحشيانه قرار گرفتند از ملتشان ياري خواستند ونتيجه گرفتند وبيشتر در صحنه هاي روزگار دوام آ وردند؟؟/ ورومي ها هرچند ظالم تر از ايراني هابودند ولي تا توانستند ملت خودرا بزرگ كردند وبرعكس ايرانيها ملت را  رعيت ومانند امروزيها عوام نخواندند؟؟/ واين ملت روم بود كه بابزرگواريهاي خود كشور را از سيلاب هاي حوادث نجات دا دند== بقیه را  در قسمت چهارم

خوهم نبشت

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد علوی در پنجشنبه 1393/09/20 و ساعت 0 قبل از ظهر |



  1. قسنت دوم کتاب شهربانوی ایران
  2. وهمان شب موبد براي ادعيه واوراد وارد زندانسمت د ميگردد وغلام ماٌ مورخدمت را بعقد شيرويه در مي آ ورد ونبشته اي را بامضاي دوطرف مينويسد ونزد خود نگاه ميدارد؛؛ پس از چند ماه آثارحمل فرزندي دروجود اين دختر آشكارميگردد ودختر طبق قرارداد با آذرميدخت بدر بار برمگردد؛؛ وطقل پسري بدنيا مي آ يد ومادر طفل بوضع مشكوكي ميميرد.. وبعداٌ بهر طريق شيرين ملكه درباراز وجود اين طفل آگاه ميگردد  ومهر اين طفل بردلش مينشيند وقضايا نيز بر خسرو پرويز آشكارميگردد؟؟/وتصميم بقتل كودك ميگيرد؛؛ شيرين كه ازتمام قضايا مطلع شده بود موبد ماٌ مور در زندان را ميخواهد وميگويد ميدانم كه توفرزندي نداري ..  ؤ  آ رزوي داشتن كودكي داري تادير نشده اين طفل را بردار وببر وبفرزندي بزرگش كن وزنهار اين راز را باكسي مگو كه فتنه ها بر خواهد خواست موبدطفل را در            آ غوش ميگيرد بافرمان  ماٌموريت در استخروارد پارس ميشود ونام اين طفل را قباد فرزند كشو ادميگذارند؟؟؟
  3. آغاز سلطنت شیرویه
  4. وبعد ها خسروپرويز درآخرين جنگ باروميان بسختي شكست ميخورد بنوعي كه ازصحنه جنگ ميگريزد وبه بتيسفون پايتخت بر میگردد كه مواجه باشورش مردم ازخستگي هاي جنگ ومالياتهاي كمرشكن وعصبانيت شديد مردم جنگ زده ميشود؟؟؟/ ودرباريان نيز شورش نموده خسرورا دستگير وبه زندان مي اندازند؛؛ وشيرويه را از زندان آ زاد كرده وبسلطنت برميگزينند؛؛  واين فرزند ناخلف تن به محاكمه پدر وقتل وي ميدهد؟؟/ تااين تاريخ نزديك 400 سال از رژيم ساساني گذشته بود؛؛ اين دومين بار پي در پي بودكه پا دشاه كشي بين درباريان مُدروز گشته بود؟؟ا آنچه از تاريخ برمي  آ يد شيرويه عليه پدر كودتا كرد..وخودرا قباد دوم خواند دربادي امر بصورت ظاهر ره رستگاري در برابر ملت را برگزيد؛؛ يكروزپس ازنيايش صبحگا هي  حاجب وي اعلام بارعام كرد وهمه باصطلاح بزرگان هفت طبقه كشوري وچهار اسپهبد شرق وغرب و جنوب وشمال در در بار حضور يافتند حاجب برطبق رسم دربار فرياد زد مواظب سرهايتان باشيد؛؛ شاهنشاه حضور دارند..
    وپرده كنار رفت وشيرويه يا قباد چهارم بر روي تخت نشسته وگرزچه فرماندهي در دست راستش خود نمائي ميكرد؛؛ اين بار بوضوح مشاهده ميشد كه در بار ابهت سابق را ندارد وبزرگان واسپهبدان درحاليكه بظاهر درحال كرنش وتعظيم بودند زير چشم بانگاهي تحديد آ ميز بشيرويه ميفهمانيدند؟؟/ كه بخودت غره مشو همان بلائي را كه برسر پدرت با فرمان تو آ ورديم با كوچكترين حركت خلاف عليه ما  بافرمان مدعيان تو باتو همان رفتار را خواهيم كرد؟؟/ وشيرويه نيز در جاي خود اين نيرنگ بازان را ميشناخت؟؟/ ودر دل ميگفت من دست شماهارا خوانده ام بزودي نيش شماهارا خواهم كند وحنايتان را بي رنگ خواهم نمود؟؟ دراين حال واحوال شاه جديد باصدائي غر را وپرهيبت شروع بصحبت كرد؛؛
    بياري   آ هورا مزدا تصميم دارم اول بار ماليات هاي سنگيني كه پدرم ازراه ظلم  وستم بر مردم تحميل كرده بود بكاهم؛؛ وآنهارا از پرداخت اين ماليات ها آ زادكنم تا اينكه مردم به         آ باداني بپردازند؛؛ وكشور را معمور و   آ بادكنند واز همين اكنون پيك ها وسفيران من بطرف دربار روم درحركت هستند؛؛ وقبلا با امپراتور رم مذاكره كرده ام وصلح پايداري را پيشنهاد كرده ام ؛؛كه هريك ازطرفين درسر زمين ها ئيكه قبلا در تصرف داشتيم بمانيم؛؛ واسراي طرفين را آ زاد كنيم.. ومردم مهربان كشورمن در زمان زمام داري من در صلح وآ رامش زندگي كنند؛؛ ومنبعد سران سپاه بايد سپاه خود را كوچك كنند وبه پاسداري سرحدات كشور بدون اجحاف به رعيت ادامه دهند وفرياد طمطراق زه هازه شاهنشاه شادزي به آ سمان بلندشد؟؟؟/
  5. 000000000000گفتگوي دونفر از بزرگان ساساني0000000000
  6. وبلا فاصله  پرده پائين آ مد وشيرويه وپيرامونيانش به خوردن گاه رفتند..  وبقيه سران كشوردر طالارهاي پذيرائي توسط حاجبان تحت پذيرائي قرار گرفتند.. در آن روز همه گان شاديها كردند كه جريان 37 ساله ظلم وستم پرويز پايان گرفته؟؟/ وروز گار روش نو بنياد نهاده؛؛ ولي پيران وسياستمداران پرتجربه كهن سال ميدانستند ايران امروز آ بستن حوادث بد بيشمار است؟؟/
    وپادشاه جوان باحيله وتزوير طامات بافته وازاين گفتار مردارخوار جز  آ تش فتنه چيزي بروز نخواهد كرد؟؟/ درحاليكه بزرگان ايران در حال حاضر چون پادشاه شان درو غگو يان مزور وحيله گري بيش نيستند؟؟/ و اوضاع كشور بدتر از آن است كه با اين سخن راني هاي ياوه گونه.. آ سايش وحرمت بركشور سايه هايش را بگستراند؛؛چند روزي كه گذشت وشيرويه احساس كرد پايه هاي قدرتش محكم شده چنگ و دندان خودرا نشان داد ودرطول دوسال واندي تمامي مدعيان تاج وتخت را بعناوين گوناگون مقتول كرد وازبين برد؟؟/  وهمچنين شيرين ملكه ايران شبي از بسترخواب ديگر بيدار نشد؟؟/ وبه تنز گفتند از عشق پرويز بدرود زندگي گفت؟؟/ وتازه يواش يواش مردم متوجه شدند شيرويه تافته جدا بافته شده ئی از خسرو پرويز نيست؟؟/ آنكه بپدر وبرادران خيانت كند توقع ازاوجهت خدمت بخلق نهايت احمقي ميباشد؛؛ بلااخره اين مرد به بلاي طاعون مبتلي شد ومرد؟؟؟/
  7. روزي دونفر ازطوايف هفت طبقه بزرگان ساساني در نخجير گاه جهت رفع خستگي در چمنزاري كنار نهر آب نشسته يادي از گذشته ها ميكردند؛؛ درآن زمان مردم وقتي يكديگر را مخاطب قرار ميدادند مانند امروز كه مايكي از القاب را مورد استفاده قرار ميدهيم وطرف را آقا ياخانم يا حاجي وحاجيه وتيمسار يا جناب وغيره   مي ناميم  درآن روزگاران اگر طرفين مذاكره  الخصوص درباري بوده انديكديگر را بزرگمهر يا زبر دست وامثال آن خطاب ميكردند؟؟ خصوصا كه اگر متوجه ميشدند كه جاسوسان درباري بسخنان آ نان گوش ميدهند؛؛ نام واقعي يكديگر را نمي بردند كه نبادا سخنان آ نان موجبات گرفتاري بعدي برايشان باشد،  در آن روز بخصوص اين دومرد درباري با افسوس ازگذشته هاي خوب ياد ميكردند؛؛ ومتاثر بودند از وضعيت ناهنجاري كه امروز گرفتارش شده اند؛؛دراين گفتگو يكي عنوانش بزرگمهر بود وديگري نامي بود شبيه سرداران امروز اولي ميگفت بزرگ مهر بد وضعييتي بر كشور مستولي شده درقديم از زمان هخامنشي
    هاهرطبقه        از هفت طبقه ازبزرگان كشور درمورد زيردستان رده خود زبر دست بودند،، واين هفت طبقه زير دستان خودرا به بهترين شكلي ازروي سلسله مراتب اداره ميكردند ومشكلات پيش آ مده را حل مينمودند،، ومردم احتياجي نداشتند براي حل مشكلات خود مستقيما به شاه هنشاه ونوكران شاهنشاه مراجعه كنند،، وبه همين دليل شاه وشا هان درميان توده مردم مقدس بودند؛؛ واگر جنگي پيش مي آمد ويا مخارجي لا زم بود مردم باجان ودل اطاعت ميكردند،، واز بذل جان ومال خود كوتاهي نميكردند، ولي امروزه روز.. وضع عوض شده مردم
  8. پر روشده اند غر غر ميكنند ازدادن سر باز وماليات خود داري ميورزند،، پولدا ران آنان سر بازان را ميفريبند ،كه كم كاري بكنند درجنگها خيانت كنند وفرار نمايند واگر شكست خوردند شاه را مقصر بدانند سرداران خائن را ميخرند ووادار ميكنند كه شاهان را بكشند؛؛ توخود دراين چهل سال اخير نگاه كن..  اول هرمزد وبعد پرويز را كشتند وشيرويه دورگه خائن را واداركردند نسل شاهزادگان ووارثان تاج و تخت را كند؟؟/ وامروز براي انتخاب شاه دچار مشكل هستيم  من از شما سئوال ميكنم چه عاملي پياده شده است كه اين هرج ومرج دركشور رخ داده وزير دستان ما ديگر اطاعت نميكنند؛؛ چند هزار سال پيرو دين بهي زرتشت بوديم؛؛ امروز دسته دسته مردم مسلمان ميشوند وبه عربان مي پيوندند؟؟/
    ودارند اعضاي كشور را يكي يكي قطع ميكنند؟؟/ وبه عربان واگذار ميكنند؛؛ وشاهان ريزو درشت ماهم نشسته اند تماشا ميكنند؟؟/ يعني كسي گوش بحرف اين پادشاهان نميدهد؛؛ غوغا ئي برپاشده اي بزرگممهر بگو سبب چيست؟؟/ ورهكار اين مشكل بزرگ در كجا قرار دارد   بزرگمهر ياشخص مخاطب آ هي كشيد وگفت درقديم ها قانوني بود قانون گذاراني بودند؛؛ سلسله مراتبي بود؛؛پرسش كننده ياسردار گفت تورا به اهورا سوگندميدهم از گذشته ها حكايت كن از قانو ن و قانونگرا ئي بگو بزرگمهر آ هي كشيد وگفت چه بگويم روزگاري بود.. عهد پيشداديان وكيانيان بود.. مردم ايران خود بخو به سه گروه تقسيم ميشدند.. نيو وگيو وديو،،زيرا افراد جامعه براي كاركردن درمحيط جامعه ميبايستي نيرومند وكارگشته باشند ودرجامعه افرادي را كه كاركشته ودا نا نبودند ديو ناميده ميشدند؛؛ زيرا اينگونه اشخاص انگل جامعه بودند وبدون زحمت كشيدن ورنج ديدن خودرا تحميل بكارو كوشش ديگران ميكردند.. وشكم خودرا بازورو قلدري پرميكردند..
    ومطرود مردم درحاشيه زندگي جامعه چون حشرات ميگشتند وبراي نشاندادن ودوري كردن از آ نان لقب ديو از مردم گرفته بودند وكسانيكه به هرنحوي از انحاء چه براي معيشت خود وچه براي اهداف جامعه كار ميكردند وروزي خودرا فراهم مينمودند نام نيو     ر ا داشتند وچنانچه اشخاصي پيداميشدند كه علاوه بركاركردن اهل دانش وعلم هم بودند وازاين طريق جامعه را هدايت به حركت بجلو ميكردند نام گيور ابدان ها ميدادند؟ وبدين واسطه دركشور ايران زمين پهلواني وقهرماني دراين دوصفت حرف اول راميزد؟؟/
    در نتيجه پادشاهان كساني نبودند الي اينكه سمت پدري وبزرگتري را برجامعه داشتند؛؛ ومردم قديم احترام به پدر وبزرگتر را درحكم ناموس جامعه نگاه ميكردند وعمل بدان را ازوا جبات زندگي خود ميدانستند؛؛ وحكومتي بشكل امروز وجود نداشت همه يكي بودند وهريك قسمتي ازبدنه جامعه را شكل ميداد نيروي نظامي براي مبا رزه باخارجيان متجاوزبود؛؛ همچنين به حاشيه راندن ديوان درون اجتماع بود ؛؛امازمانيكه هخامنش خودرا قيم وولي مردم معرفي كرد..  ويواش يواش مردم را به هشت طبقه تقسيم كرد وهفت طبقه را ممتاز وكارگزاران دربار خود در آ ورد وطبقه هشتم نود در صد جامعه بودند..
      بصورتي در  آ ورد كه بشكل گاوان شيرده اين هفت طبقه اقليت در آ مدند؟؟/ مشكلات بسياري را بر جامعه تحميل كرد.. بصورتيكه دشمنان خارجي ايران كه قبل ازكورش هم بودند بخود جرات نميدادند به ايران حمله كنند بعد از امپراتوري كورش اين جسارت را پيداكردند كه به ايران بتازند واز ماليات اين نود درصد جامعه ايراني كه عنوان رعيت پيداكرده اند؛؛ بتوانند استفاده هاي شايان كنند؛؛ ولي ملت ايران باوجود اينكه خودرا در رنج ميديد ترجيح ميداد كه زمامدارانش از خود ايرانيان باشند وباز بزرگواري نشان ميدادند وشاهان ودر با ر آ نان را ازخودشان ميدانستند؛؛ ودر امر دادن ماليات وسر باز كوتاهي نميكردند؛؛ واين امر ادامه داشت تازمان انوشه روان ولي اين مرد نابخرد كه بغلط خودرا عادل معرفي كرد نتنها تيشه بريشه قوم ساسان زد؛؛ بلكه تيشه بر ريشه تماميت                ا رضي ايران زد آهورا مزدا بخير گرداند.. واكنون به روشنائي خاصيت اعمال نابخردانه انوشه روان بظهور رسيده؛؛ ودارد ميوه هاي تلخ بدسرشت كاشته هايش به بازار مي آ يد؛؛ سردار باتعجب ندائي از گلو بيرون فرستاد.. ببلندي يك آه گفت.. 
    بزرگمهر چه ميگوئي، اين شوربختي كه امروز بروز كرده به نوشه روان چه ربطي دارد ؟؟/بزرگمهر گفت مگو نوشه روان بگو آ ذر روان؟؟/ كه زيبنده وي ميباشد؟؟ فرا موش كردي كه او كشور را به چهاربخش تقسيم كرد وهربخشي را به يك اسپهبد نظامي باتمام اختيارات قهر آ ميز نظامي تقسيم كرد؟؟؟/هنوز در فكر اين نيستي كه اين فرمان چه  آ تشي را دربدنه رنجور جامعه ايراني شعله ور نمود؛؛ اين اسپهبدان باتمام قدرت نظامي خود در چهار طرف كشور براي گرفتن ماليات هاي مضاعف چندش آ ور وگرفتن سربازان خارج ازاندازه.. چه بيداد ها كه راه نياندختندانديشه و همت  اينان فقط به فقط پيروزي در جنگ بود.. حال به هرقيمت كه ميخواهد تمام بشود؟؟/ فراموش كردي وقتي بهرام چوبين  خاقان ترك را كه بلاي جان هرمزد فرزند نوشه روان شده بود با  اندك سپاهي ريشه خاقان را سو زاند و256 شتر طلا وجواهر بتيسفون فرستاد هرمزد بجاي اينكه با اين طلاها وجواهرات خسارات مردم وشهداي راه وطن را جبران كند وقدرت نظامي خودرا بالا ببرد طلا وجواهر جنگي را به خزانه وجيب درباريانش ريخت وبهرام را با دست خالي بجنگ
    روميهاي تادندان مسلح فرستاد؛؛ وقتي آثار شكست را درسپاه خود ديد بجاي ترميم سپاه دوك نخ ريسي وجامعه زنان براي وي فرستاد؟؟/ وآ رتش به خشم درآ مد وسر شاه ايران از پيكر جداشد؛؛ وبهرام ديوانه گرديد وخسرو جاي پدر راگرفت و37 سال همان رويه نوشيرواني برقرار گشت وامروز چه اتفاقي افتاده درايران زمين جوانان برومندش درخاك وخون خوابيده اند خانه اي وجود ندارد كه سوگوار نباشد قوت لايموت در خانه ها وجود ندارد وموشان درخانه ها لانه گرفته اند وطاعون شهر هارا فراگرفته وشيرويه نسل قوم ساسان را بگورستان فرستاد وخودش گرفتار طاعون شد ميخواهي ديگر چه بشود
  9. 00000000000000توطعه خيانت بنام اسلام در قسمت سوم 0000000000000
  10.  
+ نوشته شده توسط محمد علوی در پنجشنبه 1393/09/13 و ساعت 7 بعد از ظهر |

هو طنان  بار دگر کتابچه زندگی شهربانو شه زاده ایرانی وهمسر شهید کربلا حسین ابن علی

مرتضی ومام نه امامان معصوم را در 12 قسمت در این صفحه وبلاگ تقدیم شما عزیزان مینمایم

باشد که مفید وا قع گردد سید مجمد غلوی (مرعشی)

ديباچه شهر بانو

اينجانب در مقالات گوناگوني به عناوين مختلف توضيح داده ام كه بشر چه بگونه حيوان پيش

رفته وجهش يافته.. وچه بصورت آ دميان دارنده شعور متعالي كيهاني.. از بد و شروع تاريخ

مدون وتا  امر وز دركنارهم وهمدوش هم تحت عنوان تمدن يعني شهر نشيني زندگي كرده اند..

وقرن هاي بيشماري باز اجبار به هم نشيني   ومعا شرت هاي گوناگون دارند؛؛ ومتاسفانه در

كنار اين دوموجود هم شكل نوع ديگري از انسان زندگي ميكند؛؛ كه جهش يافته وپيش رفته

نيستند/؟ وبعلت اينكه ساختارش  نا قض  عالم حيوانيت است ؟چون همه چيز خوار است وچون

وسيله استفاده ار هوش وزكاوت را ندارد بسيار خطر ناك تر ودرنده تر از هر حيوان درنده وگزنده

است  ؛؛ ووسيله معيشت خودرا ازراه حيله وتزوير وتجاوز بدست مي آ ورد.. مطيع هيچگونه 

قانون گرائي  نيز نمي باشد ودر فرهنگ ايران زمين از ده هزارسال قبل تا اكنون به اين گروه نام

ديو داده اند؟؟/ ودر فرهنگ اسلامي به اين گروه شياطين ميگويند؟؟/ واينان مانند ميمون از

حركات مردم تقليد ميكنند ؟؟/ وحتي باحيله ونيرنگ به كسوت آ دميان اهل فضل ودانش نيز در

مي آ يند ؟؟ اين دسته كه متاسفانه نميتوان با آ نها كاري كرد..  چون خواهي نخواهي بصورت

عضوي  ازپيكره اجتماع بشري را مانند زائده آ پانددیس در   ا مد ه اند  ؟؟ تنها راه مبارزه با

آنان اين است كه اينگونه مردم شناسائي بشوند؛؛ بنحويكه حركات وسكنات آ نان كنترل گردد

وبشر متمدن خودرا از آ نان جدا نگهدارند تا راه سعادت وسلامت را بپيمايندازجمله زيانهاي اين

گروه دركشورما اين است كه بعلت اينكه بصورت ظاهر شناخته شده نيستند وچون ميمون اهل

بازي در آ وردن وشكلك ساختن هستند مردمان ساده وكم دانش كشور هميشه گول   خز عبلات

اين گروه را ميخورند وتصور ميكنند ياوه گوئي هاي  اين عده واقعا داروي دردهاي روحي جامعه

بشري ميباشد؟؟/ نه تنها به اين بيهو ده گوئي ها گوش ميدهند وتوجه ميكنند؛؛ بلكه ادا واصول آ

نان را جزو داروهاي شفا بخش جامعه ميدانند؛؛ وحتي براي رسيدن بدين گونه دارو هاي

شيطاني  وجامعه كش جان خود وساير هم وطنان خود را نيز فداميكنند؛؛ واين گروه شيا طين در

لباس انساني به دوشكل متضاد در جامعه ما حضور دارند؟؟/ كه   هما نطوريكه در نبشته هاي

خودم  كرا را تو ضيح داده ام يك گروه ناسيوناليسم هاي آ با و اجدادي هستند..  كه ميمون وار

فرياد ميزنند 70 مليون ملت امروز ايرا ن.. فرزند زاده كورش هستند كه تازيان آ مده اند فرهنگ

خودرا بازور شمشير بفرزندان كورش .. تحميل كرده اند ودين بهي آ با و اجدادي    آ نان را به

يغما بر ده اند وملت ايران  بايد براي رهائي ازاين بليه بزرگ اين ميمون صفتان ناسيوناليسم

فاشيسم وطني را به رهبري خود بر گزينند؟؟گروه ديگر اين ديوصفتان را كه بسيار خطر ناك تر از

گروه اول هستند واينان ازراه رخنه دردين وآ ئين ملت ايران وبدعت گذاري هاي مخرب وخانمان بر

بادده سعي دارند ملت ايران را منحرف كنند وبكسوت وقالب خود در      آ ورند كه بتوانند بهتر

وبيشتر از پيش ملت ايران را تحت كنترل وهدايت خود براي دوشيدن وبهره وري بنفع خود چون

بهائم در آ ورند    آ نان را در قبيله جهاني بشريت عقب افتاده ومحتاج بوجود قيم بنمايند واينجانب

توضیحا ت  مبسو طي داده ام دركشورما گروه

اول تشكيلات خائنانه مختلفي در شمال غرب وغرب وشمال شرق وجنوب شرق وجنوب غرب

كشور راه انداخته اند كه كله هاي بي مغز اينان در  آ خور تجارتخانه هاي اجنبي به نشخوار

فضولات آ نان بند است ومرتبا با سيخونك آنان نعره ميزنند كه آ زادي ميخواهيم و خود مختاري

ميخواهيم كه جه بشود؟؟/ دولت مركزي را وا دارند بنام امنيت ملي   آ شغال هاي تسليحاتي

اين تجارتخانه هاي كذا ئي را بخرند  ووقتي خريدند ابوموسي اشعريان را وادارند بنام دين و   آ

ئين ظلم زده وستم ديده دست به اعمال تروريستي بزنند وكشور هاي همجوار را وادار كنند

بعنوان مبارزه باتروريسم نتننها چكيده آ شغال هاي آ نان را بخرند؟؟/ بلكه درپيمان هاي دام

گستر آ نان شركت كنند وبر ضد يكديگر پيمان در پيمان ببندند  ؟؟خوب چه ميبايد كرد وچگونه

ميشود جلوي اين خائنين را گرفت آ نچه تا اكنون انجام گرديده دردي را دوا ننموده ومشگلي را

نه تنها حل نكرده بلكه مشكلات ديگري را نيز فراهم كرده؟؟؟اين افكار وانديشه ها امثال اينجانب

را بر  آ ن داشت كه از راه افشاگري ادبي وعلمي به جنگ اين زيان رسانان جامعه برويم  وبقول

معروف دست آ نهارا روكنيم وبه مردم واقعي كشور مان بقبو لانيم كه حناي اين گروه رنگ ندارد

وبهتراست به دين   وآ ئين وفرهنگ خودمان پاي بند بمانيم وگول    خز ع بلات اين دوگروه را

نخوريم وبنگريم كه خداوند آنچنان مارا دركنف حمايت خود قرار داده؛؛ بدون اينكه توجه كنيم مارا

در آ سمان سرنوشت بشري آ ينه نورباران كردن علم و ادب  برجهان بشريت قرار داده ؟؟بدين

سبب اينجانب اول مبادرت بنبشتن تقويم تاريخ ملت ايران پرداختم وبعد درهمين را ستا كتاب

ماجرا هاي زندگي را نبشته ام وبعد    به انشاء كتاب بيائيد با هم   آ شتي كنيم واينك در پيرو

منويات همين كتاب كتاب شهر بانوي ايران وجهان اسلام را به رشته تحرير در آ ورده ام واگر

خداوند اجازه زيستن بيشتري را بمن بدهد ؛؛ستارگان وخورشيد هاي ديگري از دانش وادب ورويه

آدم سازي هاي اولاد علي مرتضي را تحت زندگي نامه معصومين عترت پيامبر برشته تحرير

درخواهم آ ورد؛؛ ومنظورم ازاين عمل اين است كه ثابت نمايم درست است كه خداوند مردم جهان

را گروه گروه متفاوت خلق كرده وهرگروهي دريك جاي دنيا ساكن هستند وسرزميني را وطن

خود قرار داده اند كه براي آ نان مقدس است وليكن خداوند همه افراد بشر را  منهاي تفاوت هاي

شكلي واخلاقي    برا در ان وخواهران يكديگر قرار داده .. كه هرگاه افراد اين كشورها سر

نوشتي چون شهر بانو پيدا كنند واين سر نوشت را بسپارند به دست هاي تواناي خرد وشعور

متعالي .. چه نتيجه هاي پر باري چون زندگي نامه شهر بانو دخت گران مايه يزدگرد سوم

شاهنشاه ساساني وبا ازدواج با فرزند يگانه عترت پيامبر اسلام چه نتايج گران بار ي را بوجود

مي آ ورد كه شرحش را در متن خود كتاب خواهم نوشت وجلوي ياوه گويان ميمون صفتان را

خواهم گرفت وهمچنين ديني را كه ما فرزندان اين » بانوي عظيم الشاٌن برگردن داريم ادا نمايم

وبه تمام مردم ايران زمين بقبولانم كه درمورد اين مام ميهن چه مقدار وام داريم علي الخصوص ا

ين مدعيان ناسيونال وابو موسي اشعري ها بخوانند وقضا وت كنند وبخاطر بيدادي كه باين مام

ميهن روا داشته اند خون بگريند شايد آ ب رفته را بجوي تاريخ انسانيت بر گردانند انشاالله

بقيه ديباچه را در آخر فصل اول اين  كتاب حتما بخواند

سرآغازكتاب شهربانوي ايران وجهان اسلام

همانطوريكه در كتاب بيا ئيد آشتي كنيم نبشتم موجبات انقرا ض حكومت ساسانيان بعلت ناداني

هاي بسياربوسيله عوامل مخربي كه پيرامون اين شاهنشاهان نابخرد را گرفته بودند ويك عده

اقليت باصطلاح انگشت شمار را بعنوان هفت طبقه ممتاز ملت در آ ورده بودند كه تعداد آ نان از

دو درصد ملت افزون نبود وبا جمع آ وري اوباش وارازل كه تعدادشان از هشت در صد جمعيت

ايران كمتر بودخودرا سرور ورهبر حدود نود درصد مردم ايران قرار داده بودند ونام ملت را رعيت

نام نهاده بودند درحاليكه تمام توليدات وتوزيعات وخدمات  كشور و     ماليا ت دهي وسر باز دهي

بعهده اين نود درصد جامعه ايراني بود؟؟/ ودر واقع اين نود در صد وارث ومالك وارباب كشور

ايران بودند؛؛ كة زمامداران فاسد نميدانستند؟؟ واين ملت بود كه زيركانه بصورت خزنده اين رژيم

فاسد را به لبه نيستي وفنا سوق ميداد وبزرگان ملت كه از فر هيختگان كوچه بازار بودند؟؟/

عالما وعامداٌ بدين حركت دامن ميزدند؛؛ چون ميدانستند كه مشيت خداوند ازراه عالم برزخ     آ نان

را هدايت ميكند وبايد بروند راهي را كه ديگر ملل رفته وميروند بخصوص اين موج بعد از تولد

عيسي مسيح واعدام وي؟؟/ درايران دو مذهب ماني ومزدك از ره كار دين عيسي بهره جست؛؛

وموجبات تباهي رژيم     سا ساني را فراهم نمود؟؟شما دوست محترم كه اين نبشته هارا

ميخوانيد توجهي به متون تواريخي كه نبشته شده واغلب حكايت نويسان ونقادان تاريخ دلايل

خودرا ازاين تواريخ نظيراستخري و ابن خرداد به ومسعودي وياقوت حموي وابن بطوطه وسياحت

نامه نا صر خسروي علوي وقابوس نامه  وطبري وابن اثير وشاهنامه  وآ ثارالباقيه بيروني وكتب

مختلفه خارجي گرفته اند توجه نكنيد ؟؟؟/ونيك انديشه كنيد از بعد انوشه روان يك موج بزرگ

ترور وغارت ومصادره اموال وحرج ومرج در سر تاسر كشور بوجود آ مد كه  باصطلاح عارف و

عامي را در برگرفت ومجالي باقي نماند وامنيتي وجود نداشت كه افرادي وقايع نويسي حقيقي

بنمايند؛؛ واز طرفي بعد از فروپاشي ساسانيان بوسيله سم پاشي معاويه وهم وطنان وهم

كيشانش چون  عمر ابن خطاب دستور انهدام وسوزانيدن تمام كتب كتاب خانه هاي ايران را صادر

كردند وتمام خائنان ايراني كه خود واجدادشان نامي دراين كتب داشتد دراين آ تش سوزي

شركت كردند؟؟/ تا آ ثار مجرميت شان از بين برود وحتي يك برگ دست نبشته هم باقي نماند.. 

اين نويسندگان ومورخيني كه نام بردم تمام نبشته هاي   آ نان نقل قول از يكي به يكي ديگر

است بخصوص اينكه اين مورخين امور معيشتي شان از صله هاي اعراب حكام برايران وبعد از

اعراب حكومت هاي ناحق ديگر گرفته شده است؟؟/ وبه همين دليل مسئله ذوجيت شهربانو با

امام حسين وپي آمدهاي آن يا مجمل نوشته شده ويا اصولا توجهي بدان نشده است ؟؟/ ولي

اين را بدانيد كه داوري خداوند درامر نگهداري تاريخ بدون خدشه انجام پذيرفته وخواهد پذيرفت ؛؛

وعوامل آن انديشه وخرد نهفته درذات مردم است كه كافي ميباشد كه يكي دوخط ويا چند

صفحه ار كتب اين مورخين را بخوانند وبه خردخودباتوجه به آثار وامارات عرف تاريخ مراجعه

كنند..  تاكل متون قضاياي ماجرا هارا درك كنند.. واينجانب با استفاده ازاين مورخين اخبار    آ نان

را باخرد وانديشه واقعي نقد ميكنم ودر اختيار شما قرار ميدهم ومطمعن مطمعن هستم چنان

واقعيت دارد كه پنداري خودت شاهد ماجرا ها بوده اي؟؟؟ اين قسمت را نگه ميدارم تا بتوانم

قسمتي از ماجرا هاي بعد از سلطنت انوشه روان را براي شما نقد و نقل كنم؟؟بر هيچ مورخي

پوشيده نيست كه شخص انوشيروان كه تاريخ اورا به غلط عادل ناميده عادل نبوده است ؟؟/ اين

يك گزافه نويسي بيش نبوده است زيرااين مرد كشور وملت را زير رگبار شديدترين حكومت

نظامي اداره ميكرده؟ وي سراسر ايران را به چهار بخش يا بادگستان تقسيم نموده بود ودر راٌس

هر بادگستان يك اسپهبد نظامي را حاكم نموده بود -1 اسپهبد شرق يا رئيس سپاه خراسان-2

اسپهبد جنوب سپاه پارس -3 -اسپهبد غرب سپاه عراق-4 اسپهبد شمال سپاه آذر آ بادگان-

وبوسيله اين چهار سپاه دريك روز يكصد هزار مزدكي را بدون محاكمه كشت ويا زنده بگور

كردودر اثر اين حكومت شديد نظامي پيشرفت هائي در زيبا سازي ظاهري دربار او بوجود آ

مد؟؟/ وكوچكترين تغيري در وضعيت زندگي مردم بوجود نيامد ؟؟وبعد از انوشه روان فرزندش

هرمزد چهارم كه ايران مورد هجوم خاقان چين قرارگرفت.. وهرمزد سخت گرفتار مشگل شد  كه

سردار نامي ايران بهرام چوبين رئيس خاندان مهران  با اندك سپاهي خاقان چين را شكستا

شكست دادوكشت ؛؛ وپسر اورا اسير كرد وباغنائمي زر وگوهر بار 256 شتر باضافه پيلان

وشيران جنگي  نزد هرمزد فرستاد باضافه مبالغ گزاف سالانه بعنوان باج وخراج.. وآنهارا متعهد

كرد..   وهرمزد ازاين دليري بهرام ترسيد وبيدرنگ اورا به تسخير لازيكاي رم فرستاد كه دراين

جنگ بعلت نيرنگ هرمزد وقلت سپاه بهرام شكست خورد وهرمزد بجاي فرستادن سپاه بيشتر

دوك نخ ريسي وجامه زنان براي بهرام فرستاد وسپاه خشمگين بهرام براي تسخير تيسفون

حركت كرد وهرمزد سپاهي براي جنگ با بهرام فرستاد..  واين سپاه از نامردي هرمزد بخشم در آ

مد وبه بهرام پيوست  ومردم نيز كه اين خبر بشنيدند؛؛ شورش كردند وهرمزد فراركرد  وبدست

يكي از خويشان خود بنام بيستام كشته شد؛؛ وازاين تاريخ پادشاه كشي در كشورايران مد روز

شد؟؟/ ولي آنچه مسلم است  شورش ارتش بنفع بهرام از روي غيرت نبوده..  بلكه بدليل اين

بوده كه هرمزد دست ظلم را ميخواسته از سر مردم كوتاه كند ولي حركتش نابخردانه بوده؛؛ ونا

دانسته قهرمان ملي يعني بهرام چوبين را كه ملت اورا دوست ميداشته مورد اهانت قرارداده

وخشم ملت را عليه خود بر انگيخته؛؛ والي هرمزد قصدش خدمت به مردمي بوده كه زير سلطه

چكمه پوشان نظامي قرار داشتند..  ولي عمل نابخردانه اهانت به بهرام كاربردش عليه خود

هرمزد قرار گرفت ولي تاريخ اين مرد را شهيد راه خدمت گذاري به مردم ميشناسد..  پس از

هرمزد پسرش خسرو پرويزبرتخت سلطنت نشست واو بهرام را به پايتخت احضاركرد كه ازاو

دلجوئي كند وبهرام رضايت نداد واز آ ن تاريخ فساد در ارتش رخنه كرد..  وهرسرداري مصمم شد

رويه بهرام را پيشه كند وعملا شاه را زير مهميز نفوز خود بكشند وبهرام باكمك سران ارتش به

تيسفون يورش برد وپرويز متواري شد..  وبه  روم پناهنده شد ورم به حمايت خسروپرويز

برخواست وبهرام كه خودرا شاه خوانده بود ودرتيسفون جاخوش كرده بود؛؛ از خشم مردم كه

يوسته به پرو يز ميپيوستند ترسيد وبه خاقان چين پناهنده شد  ولي خسروپرويز زير بار پادشاه

رم كه دخترش را به زور زوجه خسرو نموده بود وقصد تصرف ارمنستان را داشت نرفت ودرطول

سی سال سلطنتش جنگهاي بي حاصل ايران خراب كني را با بيزانس شروع نمود؛؛ عشق بازي

ها وخدعه ها ونيرنگ بافرهاد وربودن نامزد او بنام شيرين؛؛ وبازي كردن باحيثيت سران نظامي

سرنوشت خسروپرويز را به اعدام از طرف فرزندش شير ويه كشانيد؟؟/ كه وي درطول زمام

داري دوساله اش كليه  برادرا ن  خودرا كشت؟؟/ وخوداز مرض طاعون مرد وسلطنت به

فرزندش اردشير هفت ساله رسيد؟؟/ وشهر براز سردار خائن براوبتاخت ووي رابكشت؛؛  وجايش

نشست ودرهمان سال شهربراز از ميان برداشته شد؛؛ وظرف دوسال خسرد سوم وجوانشير

وپوراندخت وگشتاسب بنده وآ ذر ميدخت بسلطنت رسيد واو داستان عجيبي دارد؟؟؟

آذرميدخت دختر خسرو پرويز است وگويا اين دختر فرزند شيرين بوده ومانند پدرش خسرو

برادرش شيرويه روابط حسنه داشته ؟؟/كه بدين واسطه شيرويه كه فرزند دختر پادشاه روم

بوده از طرف پدر مورد غضب واقع ميشود؛؛  وبزندان مي افتد وازهر لذتي محروم ميشود؛؛ وپدر

براي اينكه نسلي از شيرويه نماند كه بعداٌ بسلطنت برسد دستور ميدهد در زندان او هيچ زني

رفت وآمد نكند؟؟/يكروز صبح زود در سرزدن   آ فتاب عالم تاب كه درايران قديم رسم چنان بود

كه مردم خودرا ازخانه هايشان خارج ميكردند؛؛ ودر چمن زارها موبد ************زندان

شيرويه************** وددرزيردرختان چه

درتابستان وچه در زمستان طلوع خورشيد را نظاره ميكردند ودر موقع طلوع خورشيد اهورا مزدا

را ستايش مينمو دند؛؛آ ذر ميدخت دخت حادثه جودخت پرويز در نخجير گاهي نزديكي پايتخت

درچمن زار دلكشي مشغول رازونياز با اهورا مزدا بود؛؛ وآ زادي برادرش را كه اوهم مانند او

ازمادري مسيحي بدنيا آ مده بودازخداوند طلب كمك   ميكرد ؟ناگهان  چشمانش به سايه مردي

مي افتد كه لباسي ژنده چون راهبان دير برتن دارد وبا نوك چارقي كه بجاي كفش بر پاهاي خود

نموده سنگ ريزه هائي را به اطراف رها ميكند؟؟/ وگاهي باسرش بوي اشارت مينمايد  آذر

ميدخت بدون اعتنا به اطرافش يواش نزديك ميشود؛؛ و ميگويداي  مرد مگر از آغل گوسفندان

فرار كرده ئي كه اينطور سم بر زمين ميكوبي  آ سمان اهورائي را باخاك تيره آ لوده ميكني مرد آ

هسته ميگويد از آ غل برادرت بدين چرا گاه آ مده ام ؟؟/ بگير ومنتظرم باش..  وكاغذي را برزمين

مي اندازد وفرار ميكند.. دختركي زيبا ولي از نژاد حبشه كه بانژاد ايراني دريمن پا بعرصه وجود

گذارده بود؛؛ ودر زيبائي اندام وسيرت آ دمي لعبتي والا بشمار مي آمد  كه بعنوان نديمه همراه آ

ذرميدخت ايستاده ونظاره گر اين منظره بود؟؟/ كج ميشود ونامهرابرميدارد خوب دقت ميكند

وقتي متوجه ميشود كه نا محرمي دركنار وجود ندارد؛؛ نامه را به شاهزاده خانم  ميدهد كاغذرا

بازميكند متوجه ميشود از برادرش شيرويه است كه مانند مصريان باهم سروسري داشته اند؟؟/

وبه همين دليل شيرويه مورد غضب قرارگرفته علاوه برزنداني شدن از ديدار زنان محروم گشته

بود ؟؟/ وخطاب به  خواهر ش نوشته من دراينجا از نبود زن در عذاب هستم فكري براي من

بكن؟؟/ خواهر گذشته از رشگ وحسد؟؟/ ميبيند نميتواند بخواسته برادر جواب ندهد؛؛ پس

فكري شيطاني ميكند وبه كنيزك ميگويد تورا بنزد شيرويه ميفرستم ودر باطن ميگويد فرزند

دورگه بدرد هيچ كاري نميخورد دخترك ازفرمان شاهزاده خودداري ميكند ؟؟/ جواب ميشنود

دخترك بي حيا كارت بجائي رسيده كه از فرمان من خود داري ميكني؛؛ پس مرگ را براي در آ

غوش كشيدن سزا واري ؛؛آ ماده باش وخنجر  خودرا اززير دامنش بيرون ميكشد..  دخترك بزانو

مي افتدوميگويد خاتون منهم مانند تومسيحي هستم واكنون بدين زرتشت در آ مده ام وروسبي

نيستم؛؛ واگر لازم شود مردي بامن در آ ميزد بايد شويم باشد درغير اينصورت حاضرم بدست

خاتون خودم كشته شوم    آ ذرميدخت گفت اگر وسيله ازدواجت را فرا هم كنم حاضري بروي؛؛

گفت آ ري خواهم رفت گفت بشرطي كه اگر حامله شدي خودرا تسليم من كني ؛؛روز ديگر مرد

ديروزي حا ضرگرديد وجواب خواست.. شاهزاده گفت موبدي بايد همراه توكنم كه اين دختر را ع

قد كند..  درغير اينصورت اوحا ضر بغير آ ن نخواهد شد..  مرد لبخندي بر لب آ ورد وگفت شاهزاده

من خود از موبدان زندان هستم..  واين ماٌ موريت را بخاطر رضايت برادرتان بعهده گرفته ام..  كه

ميدانم روزي شاه شاهان خواهدشد؛؛  ومن اورا در زندان بعقد برادرتان در خواهم              آ ورد

؛؛ آ ذرميدخت باتعجب گفت اي موبد به چه دليل تو اين ماٌ موريت را قبول كرده ئي ؟؟/گفت چندي

قبل سروشي بمن فرمان داد كه اين ماٌ موريت را بپذيرم كة سعادت آ ينده ايران زميين پس از

حرمان هاي بسيار دراين ماٌ موريت نهفته است؟؟/ آ ذرميدخت گفت چگونه اين دختر را وارد زندان

ميكني كه كسي متوجه نشود موبد گفت شما به من فرماني ميدهيد كه اين غلام  براي مراقبت

دائمي از زنداني بايد دركنار هميشگي او قرار گيرد وحركات ويرا گزا رش كند .. من اورا بصورت

غلامي از غلامان در بار وارد زندان ميكنم آ ذرميدخت لبخندي زد وسه روز بعد دخترك در لباس

مردان درباري وفرمان همراه موبد به زندان ميرسند وطي مراسمي  دختر را بعنوان ماٌ مور شاه

وارد زندان شيرويه ميكنند وشيرويه باپرخاش به موبد ميگويد پدرسوخته من تورا فرستادم فرشته

ئي برايم بياوري وتوبجاي او اين مردرا  ماٌ مور دائمي من كردي؛؛  به اهورا مزدا قسم كه اگر

زاين زندان نجات يافتم دستور ميدهم پوستت را زنده بكنند.. موبد لبخندي ميزند دختر وشيرويه را

وتنها ميگذارد شيرويه بعد از سكوتي طولاني بد ختر ميگويد به اهورا سوگند اگر مزاحم من

بشوي ترا خفه خواهم نمود؛؛ از زندان من دورشو وازدور به جاسوسي خود ادامه بده..  دختر

ميگويد نميتوانم ماٌ موريت من چنين است كه از تو جدا نگردم شيرويه از طرز صحبت كردن وصداي

دختر بحيرت مي افتد.. وميگويد چه كسي تورا بدين دستور       

                                              0000000000000تولد ظفلي سر نوشت

ساز000000000000000

را صادر كرده مگويد خير خواهرتان آ ذر ميدخت درپي نامه شما من را فرستاده واين نامه را داد

كه بشما بدهم واز زير لباس خود نامه اي به شيرويه ميدهد شيرويه نامه خواهر راميخواند .. پس

از مختصر تعارفي ميگويد تواز من زني خواستي كه بزندانت بفرستم كه برايم غير ممكن بود

بادستورات اكيد پدر چنين كنم؟؟/ واين دختر كه دانا واصيل است ونديمه من است متوجه شدم

كه ميتواند بدين مهم دست يابد؟؟/ ولي فوق العاده نجيب ومحترم است بايد بوسيله موبد همسر

توشود درغير اينصورت يا خودكشي ميكند ويا من وتورا متهم ميكند وبدرا بدتر خواهد

كرد؟؟/شيرويه زير چشم دختررا مي پايد ودخترنيز همين كار راميكند وفرشته عشق بجنبش مي

افتد.. وهردو دلداده يكد يگر در   آ ن زندان غم بار ميشوند؛؛

+ نوشته شده توسط محمد علوی در یکشنبه 1393/09/02 و ساعت 3 بعد از ظهر |
جای ارزیابی تاریخ تمدن ملت ایران

فرهنگی

چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1389

این مقاله را نیز  در سال 1389 در سایت دیگرم نبشته ام وبه ان ایمان دارم

باز  محر م  شد  و جلوه  امر  بمعر  و  ف  حسینی  فرا  ر سید

عد ه  ئی  میگو  یند   این  ماه  پیرو  زی  خون   حسین  ابن  علی  بر شمشیر  یزید یان  زمانهای

کذشته وحال و آینده ها میباشد ودر این امر اسرار دارند  که به پاس احترام حسین  خونهای

خود  و  دیگران  را بهر شکل بریزند

ضمن  احترام  به  عقاید آ نان  و  چنین اعتقا  د ا تی که عقل سلیم آن را رد میکند

و لی  افراد بیشماری نیز  چون  اینجا نب   ایمان  داریم  عقل  وخرد  و اعتقاد حسین  بر حقا نیت   

قر آن در  کلام رسول خدا جا ی داشت و به این علت  بر شمشیر های حکو مت یزیدیان زمان ییروز شد

وبه  همین دلیل از زبان گل  میخو  ا ننیم

گل  گفت که من صفات  عا  لی  دارم  =  با  آ ل ر سول  همنشینی  دارم

ر نگم ز محمد  ا ست  و بو یم زعلی  =  خُسلق  حسن  و خو ی حسینی دارم

یعنی برای نشان دادن  مقام  والا  ی آ زادی  انسان  چون  حَسَن  گل دوستی  بطرف دشمن 

دراز میکنیم

و اگر  لازم  شد چون حُسین  و یا  ران  حُسین   گل  برگ  هایما ن   را  پر پر  میکنیم تا بزر گل

های   آ ینده باقی بما  ند وگل ذار حریت و  آ زادی انسان  همیشه  سر  سبزو خرم  باقی  بماند

درود بر حسین  ویا  ران  حسین

نظری به سوره یاسین قر آن کریم اندازید که خذا وند آفرینش ها به

همه آنها که انسان هستند و به مقام والای آدمیت نمی اندیشتد وخودرا

بشر میداندند؟؟؟ میفرماید ای بنی آدم ها که بامن عهدکردید که پیروی

نفس های شیطانی خود نکنید وبه شما تذگر دادم نفسهای اماره شما

دشمنان شیطانی شما میباشد این همه نشانه ها در گذرگاه صرات های

متعدد شما گذاردم تعقل وتفکر ننمودید حال بنگرید جهنم هائی را که

خودتان در جایگاه های زندگی تان ساخته اید تماشا کنید

خواجه حافظ شمس الدین شیرازی خودمان با هاتفی کفتکو ها داشت

سروده ا ست که گفتمش این جام جهان بین بتو کی داد حکیم گفت آن

روز که این گنبد مینا میساخت درود بر حسین وپیروان حسین

+ نوشته شده توسط محمد علوی در شنبه 1393/08/10 و ساعت 7 بعد از ظهر |

آهای ها ی آدمای رنگ وارنگ ا خلاقی روی کره زمین به این قصه من خوب تو جه کنید

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود لکلکی نشسته بود... بادی به غبغب انداخته بود...

بانوکش بازی میکرد قل قل و تنازی میکرد و ... هی میگفت منم منم ...

تیتش مامانی بتنم ... هر آنچه در زمین بود... شهین بود مهین بود...

درکف قدرت من است در پی شوکت من است ... گهی که بال وا

کنم... سری توی هوا کنم ... ستا ر گان و ماه را بگیرم و رها کنم

چنین کنم چنان کنم  ... قلغل  قل غلا کنم ... چون  از حد گذ شت

هارت وپورت او ...  قانون لا یتقر رب مهربون... یک پشه فرستاد

سرا ق او

پشه دست و پا کوچولو... رفت توسرش هم چو لولو... نیش زدی به

مغز او.....تا جگرش گرفت الو... لکلکه بیخود دست و پا میزد ...

سرش رو به د یو ار و در میزد .....که ای خدای نا زنین توحال زار

من ببین... دردم مرگ پشه گفت  این هست سزای هرکسی که یاوه 

گفت و حرف مفت

خوب عزیزان من در د نیای ما آدما نها چطور؟؟؟؟ آیا ما یاوه نمیگیم 

حرف مفت ؟؟؟؟؟؟نمی زنیم مردم رو لقب راء یا رعیت نمی دهیم 

اگر خوب دقت کنیم  

میفهمیم در دنیای ما آدما مگر موسی کلیم الله در کوه طور با خدا

صحبت نکرد وخدا هم ده فرمان زتدگی کردن رایاد اونداد واورا معلم

هدایت بشر بسوی رستگاری معرفی ننمود ؟؟؟؟ د یدیم و دیدیم که

سامری یه گرا مافون طلائی  در آن زمان اختراء کردبشکل گوساله  

که هی میگفت طلا طلا وداد زد اینم خدای شماست باو اقتدا کنید 

چه شد؟؟ سامری مسلکان پی او گرفتندو پس از قرنها یک پارلمان توی

تو ی نیویورک ساختندو یک کشتار گاه توی خاور میانه وشدند       

فرزندا ن اسرا ئیل

حوب یک روز دگر از زندگی  یکی  بودو یکی نبود عیسی روح الله

باز هم ده فرمان زندگی را از نوبنیا د نمود و رومی ها دارش زدند

بعد از دار او صلیبی طلا ئی ساختند و جنگهای صلیبی راه انداختندو

جلوی هرکس ا یستا دند با کشیدن یک خط عمودی ازبالای سرشان  تا

اسفل شان وخط افقی بزیر گردنشان وبه رندان جهان اعلام جنگ داده

و میدهند که با این علا مت صلیبی شکل بازبان بی ز با نی گفتندو

میگو یندهرکه جلوی ما با یسته  سرشو پخ میکنیم

ما مسلمانان چطور؟؟؟؟ آنقدر بزرگواری نداریم که و قتی پیامبر اکرم

نامه ها به سران قدر قدرت جهان آن روز گارفرستاد نبشت قو لو لا

الله الله تو فلهو یعنی بگو در هیچ جای جهان خدائی جز خدای نادیده

وجود اندارد و از خدایان ساخته  زهن های  معیو بتان دوری نما

ئیدتاآزاد باشید که امروز در برابر ما این ابر قدرتان فریاد بزنند شما

که داد میزنید الله اکبردر در آسمان هفتم است وما خدای قدرتمند زمین

و نما ینده او هستیم   ما اکنون ده ها هزار بمب اتمی داریم ومجری

فرمان قیامت او هستیم

برادران و خواهران عزیز ما... فرزندان وباز

ماندگان خدای سامری میگویند شما میخواهید بجنگ ماسا مری

مسلکان بروید و شنیده ایم دارید از ماتقلید ساختن بمب اتمی میکنید

وما بجای اینکه فر یاد بزنیم قولو لا اللهَ ا لله تفلحو فریاد الله و اکبر سر

میدهیم وآنها با  جواب تمسخر بگویند ما سالهای سال است زمینهای

کشا ورزی شمارا تبدیل بشهرک های سوخته کرده ایم شمارا مبتلی به

مصرف آشغالهای پلا ستیک کرده ایم وآن را هم برای شما تحریم

کرده ایم گفتنی بسیار است اگر گوش های مان کر نشود وفریاد هشیار

باش ها وبیدار باش ها ی آفرینش را بشنویم وکهن جامه خودرا تمیزو

قابل استفاده نمائیم پشه های جهان آفرینش بادست و پاهای کوچکشان  

مثل  لو لومیروند توی کله این ارابه های خدا یان میفرستندشان بجهنم 

ظلمت وتاریکی های بی حساب زندگی؟؟؟؟ پس فریاد بزنیم قولو لا اللهَ

الله تفلحو

ویاد فرمان الهی افتیم که وقتی  مادر موسی طفلی چون موسی را

بفزمان یزدان پاک به رود نیل انداخت

خود زساحل کرد با حسرت نگاه... که غریق خورد فرزند بی گناه...

گر فراموشت کند لطف خدا... کی رهی زین کشتی بی ناخدا... وحی

آمد این چه فکر با طل است... کشتی ما اینک اندر ره رو است... ما

گرفتیم آ نچه را اندا ختی دست حق رادیدی و نشنا ختی ....

وبعد داستانی به مادر موسی گفته میشود که در سالها دورکشتی ای در

دریا قرق شد که کودکی در آن بود به آب گفتیم اورا قرق مکن و بخا

کش انداز وبه خاک گفتیم بزیرش نرم شو وبه گرگ گفتیم کودک را

ندر و به آهو گفتیم اورا شیر ده

چه ها کردیم تا او بزرگ شد واورا به شاهی کشوری رسانیدیم

آخر آن طفل تجلی دود شد آن یتیم بی گنه نمرود شد رزم جوئی کرد

بامن ناکسی خواست یاری از عقاب و کرکسی پشه ئی را حکم فر

مودیم خیز خاکش اندر دیده خودبین بریز امیدوارم من وشما وهمه

آدمیان دست از ناکسی برداریم وچون نمرود های اطراف خود نگردیم

وبدانیم که دست آخر مقهور پشه های دست و پاکوچلومیگردیم

ونیشهامیزنند به مغزمان تا جگرمان بگیرد الو

 

+ نوشته شده توسط محمد علوی در دوشنبه 1393/07/28 و ساعت 6 بعد از ظهر |

***درس هائی از بزرگان دین و دانش در پیرامون فهم ودرک آئین

 

**های مسلمانی**

 

اول- یادگاری از طریقه  این آئین ها شیخ محمود شبستری  که در

 

عهد   کیخا تون مغو ل ودر عصر الجا ی تو سلطان محمد خدابنده وا بو

 

سعید بهادر خان میزیسته  که  سال و فاتش را720 هجری نبشته اند که

 

سی و دودانشو ر ازقبیل قاضی مبیدی. شاه نعمت ا لله و لی. سید نظام  

 

الدین داعی الی الله. ملا جلا ل دوا نی . خواجه محمد دهدار. حسین بن

 

شرف ا لدین ا لحق. حاج میرزا ا براهیم حکیم سبزواری . شمس الدین

 

محمد لا هیجی ملا عبد الرحمن جامی که در احوال او سروده ای فقر تو

 

نور بخش ارباب نیاز..خرم ز بهار خاطرت گلشن راز..یکره نظری بر

 

مس قلبم انداز .باشد که برم ره بحقیقت   ز مجازاین بزرگوار کتابی دارد

 

بنام کنز الحقایق تحت عناوین سپاس . ستایش الله. سر آ غاز. حقیقت

 

اسلام؟ طهارت. نماز و ز کات . روزه وحج وجهاد. در بینش آفرینش. و

 

عالم دیگر . وبهشت و دوزخ  در معرفت مهدی  وغیره که دراین قسمت

 

بینش اورا ازمهدی موعود درمعرضدید طالبین دین و دانش تنها نظرات

 

حکیمانه اورا به نمایش میگذارم

 

 

در تحقیق دجال سروده

 

دوچشم ا ست آدمی را در ضرورت ...برای دیدن معنی و صورت

 

یکی چشم چپ ا ست آن دگر راست ... زهردو بنگرد آنکس که بینا ست

 

نبیند جشم صورت جز هو ا را... بچشم معنوی بینی خدارا

 

چو دانی چشم صورت جشم دنیا ست ... بدانی چشم معنی جشم عقبی

 

است

که جشم صورت جز دنیا نبیند... چودنیا دید هم دنیا گریند

 

کسی که آرزویش جمله دنیاست ... زهی فهمش که او دجال اعمی است

 

 

نمیدانی که تن چه ؟ جان چکارش... بگیتی این ستورو آن سوارش

 

مثال تن خرو عیسی ا ست جانت... اگر عیسی صفت با شد روانت

 

اگر دانا بود عیسی است بر خر ... اگر نادان یکی دجال ا بتر

 

چوجان نادان بود د جال باشد... چودانا گشت عیسی حال باشد

 

روانت هرچه دانا تر نکو تر.. . که نادان خر بود از خرفزون تر

 

بدانائی بزر گان آ نچه گفتند ... خوش آنانکه بدانا ئی شنیدند

 

بدانش زنده گردد جان آدم... که دارد معجز عیسی مریم

 

زنادانان کج رو رو بگردان...که نه دنیا و نه دین دارند آ نانان

 

ببر زین خیل دجالان به مردی ... مرو پیش شان تا زیشان نگردی

 

نبی گفت ا ین حد یث صا دقا نه...مرو دنبال دجال زمانه

 

در معرفت مهدی سروده ا ست

 

بسی گفتند از عیسی و مهدی...مجرد شو تو هم عیسی عهدی

 

زمهدی  گر چه روزی چند پیشی... بکش د جال خود مهدی خوشی

 

نمیدانی که کفرو دین جه معنی است ... حقیقت کفرو دین دجال و عیسی

است

چو تو در مغرفت چون طفل مهدی ... چه دانی قدر فضل و فهم مهدی

 

بنور علم میکن دیده روشن ...که تا بتوا نیش هر لحظه د یدن

 

که گر در جهل خو د دائم نشینی ... چو مهدی پشت آ ید هم نبینی

 

کسی که چشم ا یمانش نهان دید...همیشه روی پیغمبر عیان دید

 

چو عمر از جهل پایان کرده باشی ...یقین در عهد مهدی مرده با شی    

 

که گر تن زنده و دل مرده باشد... ره عرفان حق نسپرده باشد

 

برو از علم مهدی بهره برگیر...جوانمردی کن و بشنو ازاین پیر

 

که تا مهدی ترا مکشو ف گردد... چو در آخر زمان معروف گردد

 

خوشا عهد کسان مهد مهدی... خوشاآن کو دکان مهد مهدی

 

که هر علمی که باشد زیرکان را... الف بی تی بود آن کودکان را

 

زعلمش خلق عالم علم گیرند... ز علمش مشرکان هم دین پذیرند

 

شود یک روی خلق عالم... نماند کفر در اولاد آدم

 

فرو گیردین علم وعر فا ن ... رمشرق تا به مغرب نور ا یمان

 

بتابد پرتو علم لدنی ...همه یکسان شود شیعی وسنی

 

هر آن سری که امروز هست پنهان... بعلم خو یش پیدا کند آ ن

 

چو مهدی باشد آ نجا ععدل گستر... بر اندازد ز عالم ظلم یکسر

 

بدورش دولت حق ر خ نما ید... جهان را فیض اوو فرخ نما ید

 

مپرس از صورتش هردم بتفصیل... که سیر سیرتش بشنو بتا ویل

 

که چون او علم را حاکم نماید ...د گر در جهل کلی کس نماند

 

نماند در میانه هیچ دعوی ... که صورتها یکی گردد به معنی

 

نمیرد هیجکس در جهل آن روز... که باشد علم شان بر جهل پیروز

 

تمنی باشد آنگه مردگان را... که یک بار د گر یابند جان را            

 

بتابد نور او از سوی مغرب ... بر آ ید آ فتاب از کوی مغرب

 

مراورا شیوه دیو جهل کشتن...وز او نا ا هل مردم ا هل گشتن

 

بنسل از نسل هافا ضل تر آمد...که خود از عترت پیغمبر آمد

 

که برگفت  این حدیث مستند را... ز ولد فاطمه گفت این و لد را

 

پیامبر این حدیث معتبرگفت   بصدق و حق مکرر این خبر گفت

 

زاهل بیت من مردی بر آید... که دور جور در دورش سر آید

 

چو بشناسیش بهر از گنج یابی ... نه گنجی از بهر آن ر نج یابی

 

بصورت همچو خور شیدی در ایام ...که روشن گر دد از او جمله             ا جسام

 

بمعنی نیز خورشیدیش میدان... که روشن گردد از او جان انسان

 

کنون بشنو زمن صد ق حکا یت... هم از روی درایت هم روایت

 

چو جمله خلق توبه کرده باشند... همه امری بجای آ ورده باشند

 

همه از معصیت گردند بیزار...نماند هیجکس دیکر گنه کار

 

مترس از مرگ صورت زانکه سهل است...بتر مرگ ای برادر مرگ

 

جهل ا ست

 

اگردانی که دنیا چون ر باط است...وجود تو در ون آن صرات ا ست

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد علوی در پنجشنبه 1393/07/10 و ساعت 12 بعد از ظهر |
صفحه اول مقدمه كتاب جنگ اضداد درماجرا ها ي زندگي  که
انشااله تازمانیکه در این
 
نشعه از زندگی  هستم د
 
ر این و بلاک به خاطرات خودم تحت عنوان چلد اول ماجرا های
 
زندگی تقدیم هموطنانم ملت ر شید ایران مینمایم  که پی درپی
 
متاچرذا هاتئی از زندگی
 
مشترکمان خواهم نبشت

فاش ميگويم وازگفته خود دلشادم *  بنده عشقم واز هردو جهان آ زادم

طا ير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق    *كه دراين دامگه حادثه چون افتادم

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آ دم آ ورد دراين دير خراب آبا دم ا

فچدوست مهربانم آيا مرا ميشناسي  وانگيزه ا م را درنبشتن اين كتاب ميداني؟؟؟/ حقيقتش

رابخواهي خودم هم  نميدا نم كه كي هستم از كجا آمده ام چرا آمده  ام چرا ميروم

وچراوچراهاي دگر حتي شما وديگران راهم نميشناسم؟ ميدانم كه صورت انسان رادارم ..

وبايد سيرت آدم هم داشته باشم ؟در85سال قبل كه بوسيله پدرومادرم پرداخته  شدم ومتولد

گرديدم ونامم شد.. محمد باشهرت علوي وازفاميل مرعشي:  واحوالي دارم ؟مانندحال

واحوال شما وديگران؟ مطمعن هستم شماهم مثل من هستيد.. آياخاطرتان جمع است كه مثل

من نيستيد؟ به من وشما وآنها گفته اند كه ما انسان ها اشرف مخلوقات هستيم؟ونماينده

خدادرروي زمين هستيم؟  راستي چرا هستيم؟؟باور ميكنيد كه هستيد؟؟؟؟؟؟    سرتان را بالا

كنيد وآسمان راتماشا كنيد هرچه راكه در بالاي سرتان ازآسمان ميبينيدزيراين كره زمين كه

رويش ايستاده ايدهمان شكل را دارد كه بالاي سرتان است چپ ؟؟؟/وراست تان هم  همين

جور است كره زمين مانندخالي دردايره پهن وگسترده آسمان است تماشاكنيدوفكركنيد آيا

بغيرآنجا كه ايستاده ايدمردم جهان ميتوانندشمارا ازدور  ببينند كه چگونه خليفه ونماينده خدا

هستيد*گفتاربالاراباصطلاح انديشمند خدانا شناسي درفكر وانديشه من گذاردكه نتيجه آن

نوشتن اين كتاب شد؟؟؟/ قدري در مورد نوشته هاي صفحه اول فكر كنيد متوجه خواهيدشد

كه مقايسه.وجودي خودم وشمارابا عناصر طبيعت ستارگان وسيارات وكهكشان ها كه بقول

دانشمندان تعداد كهكشان ها از چهار صدميليارد  متجاوز است ..وفا صله هريك ازاين

كهكشان ها بايكديگر متجاوز از چند هزار سال نوري ميباشد.. مورد غياث قرارداده ام

درحاليكه اين كهكشان ها وآ نچه در ميان    آ نست مصنوع است..  وبا قانون علت ومعلول

تركيب بوجود آمده است؟ بااين فكرمتوجه شدم در جهانيكه    به اين عظمت است .. خالقي

وجودداردعظيم تراز    هرچه كه بفكر آيد ؟؟وقابل قياس با بزرگي و وزن وحجم كهكشان

هانمي باشد باز درانديشه  شدم كه خداوند محيط است برهمه عالم وجودكهكشانها كه جاي

خوددارند؟ وباز متوجه شدم خلقت انسان متفاوت است باهمه خلق هاي عالم  ؟  خداهمه خلق

هاراازروي جبر قوانين علت ومعلول بوجودآورده باصورتها وتولدها ومرگهاي واحده ويك

شكل   ولي خلفت انسان را دو  گونه شكلي خلق فرموده. وما  مسلمان ها  درنمازهاي خود

اورا به رب العا لمين ستايش ميكنيم كه هم …  صاحب ‘ملك است وهم صاحب  ملكوت

وآنچه كه درميان  ‘ملك ومِلكوت است نامش  برزخ است  درنتيجه به اين اعتقاد ميرسيم كه

آنچه در جها ن هستي      حا كم است شعور است ومجموعه شعور خداوند است

وخداوندحدودي ازشعوررا قانون حاكم  در خلقت ماده قرار داده است وحدودي ديگر از

شعور را واسطه مابين ‘ملك وملكوت بعنوان برزخ قرار داده واورا بصورت

محدوددربرگيرنده جهان خلقت  كرده وآدم را درلباس انسان حاكم واشرف برجهان ملك نموده

ومجموعه آدمييت مثل اقيانوس است كه هر آ دمي قطره  ني از شعور دراقيانوس آدمييت

است؟وجاي او  در جهان برزخ ميان ملك  وملكوت قرار دارد وافراد آدمي درلباس انسان ا زعالم برزخ در رحم مادر شكل ميگيرد وارد خدمت درجهان خلقت ميگردد پس از زماني لباس خودرا

بجاي ميگذاردوبه عالم برزخ برميگردد؟ تفاوت تمثيل من درعالم آ دمييت به اقيانوس دراين

است كه اقيانوس وآب  اقيانوس درساختارش جبر است ولي اقيانوس آدمييت وآنچه در آن

است صاحب اختيار است فقط رفتنش ازجهان خلقت به جهان برزخ جبر است بباعنايت به

مطا لب دوصفحه قبل اكنون خودم وشمارا متبرك ميكنم به غزلي ازحكيم وعارف

بزرگوارشمس الدين حافظ شيرازي شيرمرد بزرگوار حكاك هنر تمدن ملت بزر گوار  ايران

در قلب تاريح تمدن بشر را كه سوز درون من وشمارا بخصوص دراين مقال بابهترين شيوه

وروش –درقالب شعر وادب بنظم در  آ ورده است؟

حجاب چهره جان ميشود غبار تنم **خوشادميكه پرده از اين چهره در فكنم

دراين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است

روم بگلشن رضوان كه مرغ آن چمنم

عيان نشد كه چرا آ مدم كجا بودم** دريغ و درد كه غافل زكار خويشتنم

اگرزخون دلم بوي شوق مي آيد****** عجب مدار كه همدرد نافه ختنم

طراز پيرهن زر كشم مبين چون شمع **كه سوزهاي نهاني است درون پيرهنم*

بياو هستي حافظ زپيش او بر دار*كه باوجودتو نشنود زمن كه منم

اي عريزدرعالم هستي نه تو: توئي؟ ونه من منم ؟همه مائيم كه ازاقيانوس برزخ آدمييت 

بوسيله ابرهاي هدايت همراه بادهاي سرنوشت .. آري آري من وتو وآنهاي دگر برپهن

دشت سرزمين مفدس ايران  باريده شده ايم؟بصورتيكه سعدي سروده::باران كه درلطافت

طبعش خلاف نيست..درباغ لاله رويدو در شوره زار خس؟؟اما دامان هيچ مادري نه باغ است ونه شوره زار.. اگريكي ازماهالاله شده باشيم ديگري خس؟ كوله باريست  كه بپاداش

زندگيهايگذشه بعنوان دستورالعمل اين زندگي همراه ماكرده اند؟؟؟/ تا ببيني دراين

نشعه.دوباره چه ميكني؟ بايد مثلي بزنم     من زندگي يك انسان  را تشبيه ميكم به يك پرگار

كه بايد  يك دايره  راترسيم كند.. وقتي كسي سوزن پرگار را(كه روح اومي باشد) درروي

صفحه كاغذزندگي قراردهد  مداد پرگارشعاع اراده تكاملي زندگي زندگي گذشته اورا ازنقطه

تولدترسيم ميكندتاپايان طول زندگي اش نقطه مرگ برابر نفطه تولدميرسد؟ حال اگر

برعكس شعاع شعورمدادزندگي اش درطول حيات بصورت مستمر كم بشوددرزمان مرگش

نقطه پايان دايره زيرنقطه تولد قرار ميگيرد ويك دايره متمايل به نابودي ؟؟واتمام را تشكيل

ميدهد كه اگر اينطورشد اوتبديل شده است به ديوو جن؟ درصورتيكه اين شخص بااستعداد

شعوري تولدش شعاع پرگارزندگي رابالاببرد  بقدر استعداد و تربييتش بطوري كه پيشي

گيرد برشعور قبل ازتولدش  چنين شخصي درطول حيات آدم زندگي كرده ونماينده

خدابقدرتلاش واستعدادش بوده  درتائيداين نظريه سعدي ميفرمايد

مگرآدمي نبودي كه اسيرديوما ندی كه فرشته ره ندارد به مقام  آد میت                                                                                                                  

  توزپايبنداين سه بدر آي تا ببيني نشان آدمييت

اينجانب عقيده محكم دارم كه هرآدم انسان هست  ولي هرانسان آدم نيست؟براي روشن شدن

عقيده ام شواهدي از قرآن كريم مي    آ ورم كه چگونه تفاوت ميان موجودييت انسان

وآدمييت بيان گرديده درچه رفتار وكرداري انسان در طول زندگي آدم است وبرعكس آن

تبديل به  حيواني بنام انسان ميشود ويا اينكه بطوركلي در ماهييت شيطان وجن وديو در مي

آيددرقرآن خلقت انسان  ازعلت ومعلولي قانون طبيعت خاك وپيدايش نطفه وبعد  خون

وگوشت وتبديل شدنش به اشرف مخلو قات يعني اينكه وجود  انسان ازعناصرطبيعت

ميرنده ودگرگون شده بيان شده است كه ملائك عرض نمودندچنين موجودي خون ريز است

وباز درقر آن ميفرمايد خداوند روح خودرا درانسان امر نمود ونامش آدم شد واسماع

رابدرستي بيان نمود

(يعني صفات خداوند را) دريك جا ميفرمايد قل الروح من امرربي يعني بگوفرمان مستقيم

خداونداست وازطريق قانون علت ومعلول نبوده چون علت ومعلول قادرنيست كه صفات

خدارا برموجودي امركند؟ودرجاي ديگر ميفرمايدروح خودم را كه دربرگيرنده صفات من

است دراودميدم يعني روح صاحب عزم واراده وقدرت كيهاني را برانسان تحميل واميروحاكم كردم وبه ملائك گفتم اين موجود نماينده من است به اوسجده كنيد   *همه سجده

كردند جز شيطان وابليس (بعقيده من معني شيطان بايدنافرماني ازفرمان خداوند

باشد)وشيطاني كه نامش انسان بود ازسجده بر روح آدمييت  حاكم برخودتمرد كرد؟؟؟/ كه

ندا آمدتورانده شده أي ومهلت خواست ومهلت داده شد تاروز قيامت وگفت اين من انسان آدم

وفرزندان اورا گم راه ميكنم.. وبه اطاعت ازنفس خودم ..كه خوروخواب وخشم وشهوت

است درمي آورم  ..كه نداآمد اطاعت كنندگان ازتو مثل خودت جايگا ه آنها جهنم است..

تاروزقيامت روح جاوداني شكست  خورده ازشيطان نفس  هربار كه بنوعي شكست مي

خوردباز   برميگردد كه خداكنددرهربار آمدن ورفتن شعاع  شعور پرگار       آ دميت بالاي

نفطه تولد اجسادش قرار گيرد ؟ كه اگر چنين شودچنان موجي بوجودخواهد آمدكه آدمي به

جز خدا نمي بينددرغيراينصورت بقول مولانا مولوي* فريادبزند= بشنوازني چون حكايت

ميكند= ازجدائي هاشكايت ميكند= ازنيستان تامرا ببريده اند= ازنفيرم مردوزن گرييده اند=

من   به هرجمعييتي نالان شدم = جفت خوشحالان وبد حالان شدم= هر كسي از ظن خود

شد يارمن= ازدرون من نجست اسرار من* براي اينكه تكليف روابط بين انسان حا مل روح

آدم درزندگي مشخص گردددر قرآن مكررازترازووميزان يادشه است: مانندقل امرربي

بالقسط(بگوامرخداوندرا..باترازووميزان عمل كنيد)يعني خواسته ها ي جسم وروح مثل  دو

كفه ترا زو ميزان هم باشند؟زيرا جسداحتياج به خورو خواب وخشم وشهوت داردوروح …

آدمي احتياج به فكروانديشه وعشق وعقل ووجدان؟خواسته هاي جسدباكارو…كو شش مادي

ميسر است …وخواسته هاي: روح با فرهنگ ودانش       و رجوع    به خدا وند باوجدان

بيدارو عبادت اوميسر خوا هدشد؟اگراكثر  جامعه بدين گونه عمل كننداين جامعه

سعادتمندوستاره درخشان جوامع بشري خوا هد شدوچنا نچه      ماديات حاكم مطلق گردد

جامعه تبديل به ديو وشيطان:رانده شده وپليد  ميگردد؟ وبرعكس چنانچه دين حاكم مطلق 

گردد و به خواسته هاي مورد احتياج اجسادمردم    بي توجهي شود آن جامعه منهدم ونا      

بو دخواهدشدوخودبخود تكليف دين هم معلوم است ؟ زيرا جنگي بين  اجساد انساني وارواح

آ دمي شروع ميگردد؟؟؟؟كه  اسلحه آن حيله وتزوير است وكاربردنهائي آن تفوق

جسدبرروح آدمي خواهدبودوآدم تخدير ميشودنفاق    وحيله ونيرنگ حاكم ميشود.. وجامعه

تبديل ميگردد به  هيولائي وحشت زا..كه در نتيجه جهان راپربلامي ؟ميكند؟اين مطالبي

راكه نوشتم مقدمه ئي بودبرماجرا هاي زندگي؟

بعنوان پيش گفتار باز مانده سر بداران خراسان ومرعشيان مازند ران وگيلان

بازكر اين چندصفحه مقدمه بعنوان ظهور عالم آ دميت  دراين كره زمين/؟اينك علت نوشتن

اين كتاب را درهمين مقاله بعنوان   پيش گفتار             

آ غاز ميكنم ؟؟چون اينجانب يكي از بازماندگان نهضت سر بداران خراسانم ودانش وبينش

من ارثي ميباشد كه از آن راد مندان در ژن خود احساس ميكنم؟/ وبينشي آنچناني دارم كتاب

ماجراها ئي را كه خواهم نوشت متاٌثر ازاين روند اجدادي ميباشد كه تاحال بصور گوناگون

ادامه دارد.. ويادمان هاي خودرا بعنوان گوشه ئي از ماجرا هاي زندگي تا بدين روز نقل

ميكنم؟؟؟/بطوريكه ازتاريخ طبرستان ورويان ومازندران وتنكابن مستفاد.ميشودسربداران بي

امان ملت ايران در راه استقلال  وآ زادي عليه حكام ايلخاني مغول پيكار

ميكردند؟درحدودسالهاي 0 4 7 هجري بعلت ناهنجاري هاي خواجه شمس الدين علي

سربدار خراسان سيد اعظم؟ عزالدين مرعشي از نوادگان امام علي ابن حسين(ع)دامادو

جانشين شيخ حسن جوري كه رئيس دراويش شيعه مذهب.سربداران شده بود بطرف

مازندران هجرت نمو.. وددرميان راه فوت ميكنند..وسيدقوام الدين مرعشي جاي پدرا

ميگرد.. واردساري مازندران ميشوندونهضت بزرگي بوجود  مي آ ورندوحكومت مازندران

رادردست ميگيرند..و تمام مازندران الي فيروزكوه ودماوندتحت دولت مرعشي قواميه قرار

ميگيرددوقسمت گيلان الي قزوين تحت دولت فرزندان سيداميركيا مرعشي كه زير تعليمات

سيد قوام الدين بوده در مي آ يد:دولت هاي مرعشي قوامييه در مازنددران ومرعشي هاي

كيائي   در گيلان .پس ازفرازو نشيب هاي بسيار تازمان شاه عباس صفوي بشكل

حكومت    هاي محلي دوام مي آورند وشاه عباس بعنوان ميراث مادرش   دخت امير عبدالله

مرعشي به حكومت آنها پايان ميدهد.. و ازآن تا ريخ ببعدعنوان امراي محلي راپيداميكنند

اينجانب از باز ماندگان امير سيد مطهر شاه مير ملقب به گتميرمرعشي طبق…تاريخ

طبرستان مدفون در اوسر دماوند هستم  .. كه اكنون آبسرداست:چون      نوشتن  ماجراهاي

زندگي توسط اينجانب باصطلاح رنگ وبوي ديگري خواهد داشت  و قصد  دارم

ماجراهائي رابنويسم كه بنحوي اجداداينجانب درايجادو شكل گيري...تاريخ وطنم دخالت

داشته اندورموزي ازگذشته درميان خوانواده هاي مامانده كه به مناسبت  هاي گوناگو ن

سياسي    

  نانوشته مانده ومورخين جيره خوار…حكومت هاي ظالم     كودتاچي طوري تاريخ ايران

رانوشته اند كه پنداري هركس در ايران زندگي ميكرده  ملت ايران بحساب نمي آمده واين

مردم را درطول تاريخ بي كفايت وبي ليافت وبي فرهنگ وباري يه هرجهت معرفي كرده

اند بصورتيكه ملت ايران درطول زمان      كتك هاخورده ودم فروبسته؟آنچه راكه اينجانب

مينويسم مطالب : تاريخي واجتماعي وفرهنگي وديني وطن اجتماع عزيزم ايران است كه

شخصا ديده ام وياتوسط خبره گان شنيده ام وبايددرتاريخ ثبت گردد    كه مورداستفاده ملت

شريف ايران قرار گيردلذااجبارا ..   مختصري درمورد

خانواده من از قاجاريه ببعد

خودم واجدادم كه درايجادمواردتاريخ ايران ماثر بوده اند…مينويسم تا اينكه نوشته هايم 

براي اهل  نظرو اهل دردموردتوجه قرار گيرد؟؟ :اينجابب اجداد خودم را باتوجه به

مختصري كه ازخاندان مرعشي هاي علوي مازندران ودماوند نوشتم.. ازاواخر دولت

صفويه ودوران افشاريه وزئديه وقاجاروتا زمان حال ميشناسم واكثر بازماندگان آنها فاميل 

نسبي وسببي من هستند؟ومختصر توضيحي درموردآنها ميدهم؟ اول سيدمطهرشا ه ميران :

به روايت ضعيفي ميرميران ملقب به گتمير اميرساري  وتوابع وسواد كوه وفيروزكوه

ودماوند متوفي ومد فون در  او سردماوند(آبسردفعلي)   بوده ا ند بعد  ايشان يكي

ازفرزندانش ميرعبدالباقي وقوام الدين وبعد ايشان حاجي   ميرزاتقي مرعشي  هستندكه در

شهرشيرازبدست عمال   محمدشاه قاجار شهيدشدند .. چون ايشان قاجار هاراايراني

نميدانستند ميفرمودنداين ها مغول ساكن  سوريه و ارمنستان بوده وشغل مزدوري خلابري

ارتشهاي مزدور را داشته اندوتوسط شاه عباس… صفوي به ايران       كو چا نيده شده

ودرست است كه ا درطول زمان ايراني شده بودند ولي به دلايل بسيارصالح  به رياست

ملت وسلطنت كشور ايران نبوده اند؟ وبسبب ضعف سياست خاندان زنديه اين جنايت انجام

شده واين حانواده نا اهل كه اولين پادشاهش آن جنايات راكه روي تاريخ ايران راسياه كرد و

جنايات او بخصوص     به مردم  كرمان چنگيزوتيمورلنگ را زنده نمود؟ودومين آن

پادشاهي بودسرسره سوار با آن بذل وبخشش شمال

سرزمين ايران وآن قرار  دادهاي ننگين واين يكي كشنده قائم مقام فر هاني وآورنده حاجي

ميرزاآغاسي مخترع  كفشهاي آهنين شتران باركش جنگا فغا نستان است؟وبدين جهات

دستور قتل حاجي ميرزاتقي مرعشي كه درشيرازبودداده شد؟ و ازحاجي ميرزا تقي مرعشي

هفت فرزند ذكور باقي ماندكه اینجانب یکی از باز ماندگان  آنها هستم

این قسمت مقدمه ئی خواهد بود از ماجراهائیکه در خاطر دارم ویک روز در میان بصو

رت منظم ادامه میدهم

 

+ نوشته شده توسط محمد علوی در سه شنبه 1393/04/31 و ساعت 5 قبل از ظهر |

 

  1. من در این وبلاگ نه قصد تجارت دارم

نه قصد قمار سیاست دارم  چون میدانم که سیاست بازی وسیاست

 

مداری بر خلاف  کتابهای فزهنگ لغت که طامات نبشته اند در فزهنگ

 

این قرون جدید یک نوع تجارت ا ست که ریشه در مکرو فریب دارد


 

این بنده حقیر مانند تجارب از پا رینه های گذشته ملیون ها از انسان

 

مدعی آدمیت  معتقد هستم امروز ها هم ملیونها هم زاذان فکری

 

واندیشه ها وعقل وخرددز جای جاهای این کره خاک دارم


 

وباجر ات اعلام مینمایم نه بر اشتری سوارم = نه چو خر بزیر بارم=      

 

نه خداوند رعیتم و نه غلام شهریارم ازخدا آمده ام وبنده خاص او

 

هستم


 

آنچه تا حال نبشته ام مانند ول کردن باد در بازار مسگر ها بوده ویالاف

 

زدن د ر قربت


 

باین نتیجه رسیده ام که منتظر همزادان فکری خود باشم که با ا ظهار

 

نظر هایشان تشویقم کنند که آنچه از زندگی فهمیده ام بنویسم


 

زیرا معتقد هستم با چرخش 85 بار در معیت مادرم زمین به دور

 

خورشید وبا نبشتن وسیاه کردن ده ها هزار کاغذ امروزها دربرابر فهم

 

وشعور ودانش نواد گانم یک بی سواد بیش نیستم


 

و میدانم هر سی سال یکبار فهم ودانش مردم بسیار بالاتر از

 

گذشتگان زنده خود میباشد


 

و این را هم فهمیده ام که بقول بزرگان دانش وسخن بی پیر نباید رفت

 

به جنگ دیو های زمانه هر چند سکندر زمانه باشیم


 

بامید اینکه کشور ما جوانانشان استادان تجربه   آ موخته از پارینه

 

های زمانه های زندگی را رهنمای زندگی کزدن آیندگان کشورشان بدا

 

نندودر این وبلاگ نظر های خودشان را بنویسند ویاری دهند شاید تا 30

 

سال دیگر کشور در جایگاه بایسته خود قرار گیرد

 

+ نوشته شده توسط محمد علوی در چهارشنبه 1393/03/14 و ساعت 8 بعد از ظهر |


ا ینجا نب مقدمه

ها ئی بر کتاب  های تالیف خودم منجمله آدم ابو البشر پدر معنوی جامعه بشری  نبشته وبعد از مطالعات بسيار متوجه شدم كه اين مقالات دريك محور نقد تاريخ ملت ايران دور ميزند..

كه مشحون است از رفتارها و كر دا ر هاي بسيار بد وغلط..  واحياناٌ خوب ملت ايران.. در طول تاريخ در زمان ها ومكان هاي متفاوت بنحوي كه در تمامي اين مقالا مانند حلقه هاي زنجير بهم متصل وپيوسته است

بر آن شدم كه عنوان كلي اين مقالات را بگذارم تقويم تاريخ ملت ايران در قالب ماجراهاي زندگي .. نهايتاٌ جلد اول را از آدم ابو البش نام نهاده ام

که همگي مستند به دليل وبرهان است كه بصورت پراكنده در ده هاهزار جلد كتاب از هزاران دانشمند وانديشمندان ايراني ثبت وظبط ميباشد.. كه اينجانب يا خوانده ام ويا شنيده ام ويا ديده ام:: و معتقدهستم كه خداوند متعال همانگونه كه انسان را از نطفه به طفوليت وبه كودكي ونوجواني وجواني وتكامل وپيري ميرساند..  وبعد  با    شر بت مرگ انسان را  بسيرديگري از حيات هدايت مينمايد اين سيكل حركت نيزشامل كل جوامع بشري از نطفه آغاز شده ونقطه مرگ وورود به حيات جديد بنام روز رستاخيز هم شامل ميشود؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛كه اگر مدت متوسط عمر يك انسان هفتاد سال باشد مدت عمر كل جامعه هاي بشري نيز بايد ازحدود 1500 قرن تجاوزكند كه چنانانكه دوران  عمر يك انسان را ازنطفه تا جواني وكمال وپيري را سهتقسیم نمائيم يعني 23سال تا جواني و23 سال براي دوران تكامل و23 سال زمان سكون وآرامش پيري محسوب كنيم مدت عمر كل جامعه بشري نيز به همين شكل به سه دسته500   قرني تقسيم شود ؟؟؟/ واگر حساب دانسمندان زيست شناس را قبول داشته باشيم بصورت متوسط پيدايش انسان را در روي زمين 50 هزار سال تخمين زده اند كه ميشود 500 قرن ودوران حركت انسان را بطرف تكامل ا بزار سازي وشهر نشيني را نيز از ده هزار سال قبل ميدانند كه ميشود 100 قرن پس بايد گفته شود كه بشر امروز تازه پا به دوران جواني گذارده است::وبايد قبول نمود

كه همانطو ريكه كودك را از اول تا زمان جواني تحت هدايت تعليم و تربيت قرار ميدهند؟؟؟/ كل جوامع بشري را هم خداوند متعال بوسيله رسالت انبيا وپيامبران مورد تعليم وتر بيت قرارداده كه در ميان ما ا یرا نیان اصطلا هاحاٌ گفته ميشود 124 هزار پيا مبر ظهور كرده كه اولين آن آدم ابو البشر نام دارد وآخرين آن محمد مصطفي پيا مبر گرامي اسلام است؟/  واگر بعضي ها معتقد باشند كه آدم ابو ال بشر اولين انسان است اين از ديدفكري كودكانه ما ميباشد وبايد بدانيم كه خداوند متعال آدم را با تكامل فكري امر به هدايت انسان مبعوث نمود

 وهرگز آدم را بگونه انسانهاي اوليه خلق ننمود كه مانند ميمون زندگي كند آدم ابوالبشر زماني در كره زمين پيدايش شد كه بشر  به گروه نشيني وقبيله زندگي كردن ووابزار شكار كردن روي آورده بود وميبايستي مورد هدا يت بوسيله رهبري قرار گيرد وبدين جهت با اراده وامر خدا وند ادم پيامبر هدايت كننده با دو خوي ياروح پا به كره زمين نهاد كه جسدش مانند يك حيوان وحشي هوشمندبود وروحش متعالي وكیهاني وخارج از همه علت ها ومعلول هاي در برگيرنده جهان ماده ويا جهان فيزيكي بود؟؟؟/

همانطوريكه بعرض رسانيدم خداوند كل جوامع بشري را:: بصورت سلسله مراتبي كه نوشتم هدايت ودست آخردر مقابل نوشيدن شربت مرگ مواجه ميكند.. تاروز ديگر وخلقت ديگردرعالم شعور كائنات بكار گرفته شوند .. همانطور كه يكي از افراد بشر از نطفه تامرگ پيش ميرود كل جوامع بشري نيز نقطه شروع نطفه بودن وكودكي ونو جواني وجواني وپبري ومرگ رادر پيش داشته وبتر تيب اجرا شده وميشود.. كه اگر بخواهيم بدانيم كه در كدام مقطع از زندگي جامعه بشري قرار داريم كا في ميباشد بگذشته وتاريخ تمدن خود نگاهي اندازيم تا بفهميم در كجاي راه رو هاي پرپيچ وخم تاريك زندگي قرار داريم..

 آنچه مسلم است يك كودك از كلاس اول ابتدائي شروع ميكند وچند سال بعد به كلاسهاي متوسطه واز متوسطه بدانشگاه مراجعه وبا درجاتي كه از دانشگاه ميگيرد زماني خواهد بود كه جوان ميگردد ووارد دانش پژو هي اجتماع شده بتكامل وپيري ميرسد تا زمان طبيعي حجرتش ازاين عالم خاكي برسد؟؟/حدوداٌ يكصد سال سپري مينما يد .. جامعه بزرگ انساني وبشري نيز حد اقل هزارو پانصد  از پيدايشش تا نابودي طبيعي عمرش بايد بگذرا ند؟؟ وملاحظه ميكنيم كه بشر در طول تاريخ از نطفه شدنش تا بامروز بر طبق مدارك وشواهد بيش از پانصد قرن را گذرانيده.. ودر اين مدت معلميني از عالم برزخ مستقر در ----------------

كائنات بعنوان پيامبران الهي وارد زندگاني بشر شده اند كه اولين آن عنوان آدم ابو البشر را داشته وآنچه درميان ما مسلمانان رواج دارد 124 هزار معلم آمده اند كه آخرينش محمد مصطفي پيامبر گرامي اسلام است كه بشر را به دوران دانشگاهي رسانيده است..  واز آن تاريخ بشر جوان گرديده وحدوداٌ 500 قرن در پيش داشته.. كه 15 قرن آن گذشته وانشا الله465 قرن ديگر نيز در پيش دارد.. تا جامعه بشري به پيري مطلق برسد.. بنا باين فلسفه ومنطق .. جامعه بشري هنوز در كسوت جواني ميباشد وراه درازي در پيش دارد ؟؟/ اما همانطوريكه افراد بشر عده ئي پيش رفته وعده ئي عقب مانده هستند..  علتش در كند كاري وبدكاري افراد جامعه هاي مختلف ميبا شد جامعه ايراني نيز بدين درد شديد مبتلي ميباشد..

 همانطوريكه پزشگان خصوصاٌ روان پزشگان.. در گذشته كردار ورفتار مريض تحقيق وتفحس ميكنند تا ريشه درد را دريابند وراه معالجه را نشان دهند.. براي پي بردن عقب ماندن جامعه ايراني از ديگر جوامع بشري ريشه در تاريخ گذشته خود دارد.. وبايد بجاي اينكه در تاريخ خودش از جها ن گشائي ها وجهانداري هاي دولتمندان وطن كاغذهاي سپيد را سياه كنيم چون خوراكي بد نما ورنجور كننده بخورد افراد ايراني بدهيم ؟؟بايد تاريخ را نقادي كنيم ونيك وبد آن را فرا روي ملت ايران قراردهيم .. وبگوئيم بسم الله اين است نتيجه رفتار هاي غلط واحياناٌ نيك گذشته ملت ايران.. بيا ئيد باهم آشتي كنيم وبدي هارا دور بريزيم ونيكي هارا پيشه سازيم.. تادر مسابقا ت  حركا ت ..جامعه هاي انساني جبران مافات كنيم وسر مان را بلند نگاه داريم..

 واينجانب قسمت زيادي از گذشته هاي دور ونزذيك تاريخ وطنمان را تحت عنوان تقويم تاريخ وماجرا هاي زندگاني مان را دراين چهار ده جلد مقاله به رشته تحرير در آورده وبعنوان برگ سبزي تحفه    در ويشانه فكري وانديشه خود فرا روي فكر وانديشه والاي شما قرار داده ام اميد وارم ا نشا الله مفيد واقع شود      وبعنوان تبرك در هر يك از جلدهاي اين كتاب ها چند بيتي از ديوان شمس تبريزي مولانا مولوي را تقديم شيفتگان وعاشقان صا حب كون و مكان مينمايم از شمس تبريزي****************

امروز خندان آمدي مفتاح زندان آمدي 0 بر مستمندان آمدي چون بخشش و فضل خدا0خورشيد را حاجب تويي اوميد را واجب تويي* * مطلب تويي طالب تويي هم منتها هم مبتدا0درسينه ها برخاسته انديشه را آراسته 0 هم خويش حاجت خواسته هم خويشتن كرده روا0اي روح بخش بي بدل وي لذت علم و عمل * باقي بهانه ست و دغل كين علت آمد وان دوا0ما زان دغل كژبين شده با بي گنه در كين شده *گه مست حورالعين شده گه مست نان و شوربا * اين سكر بين هل عقل را وين نقل بين هل نقل را * كز بهر نان و بقل را چندين نشايد ماجرا0تدبير صد رنگ افكني بر روم و بر زنگ افكني * وندر ميان جنگ افكني في اصطناع لايري0مي مال پنهان گوش جان مي نه بهانه بر كسان جان رب خلصني زنان والله كه لاغست اي كيا0خامش كه بس مستعجلم رفتم سوي پاي علم0 كاغذ بنه بشكن قلم ساقي درآمد الصلا0اي رستخيز ناگهان وي رحمت بي منتها0 اي آتشي افروخته در بيشه انديشه ها0اي طايران قدس

راعشقت فزوده بالها 0 در حلقه سوداي تو روحانيان را حالها0در لا احب الافلين پاكي ز صورتها يقين * در ديده هاي غيب بين هر دم ز تو تمثالها0000افلاك از تو سرنگون خاك از تو چون درياي خون * ماهت نخوانم اي فزون از ماهها و سالها0كوه از غمت بشكافته وان غم بدل در تافته * يك قطره خوني يافته از فضلت اين افضالها0اي سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد * داني سرانرا هم بود اندر تبع دنبالها0سازي ز خاكي سيدي بروي فرشته حاسدي * با نقد تو جان كاسدي پامال گشته مالها0آن كو تو باشي بال او اي رفعت و اجلال او * آن كو چنين شد حال او بر روي دارد خالها0گيرم كه خارم خاربد خار از پي گل ميزهد * صراف زر هم مي نهد جو بر سر مثقالها0فكري بدست افعالها خاكي بدست اين مالها * قالي بدست اين حالها حالي بدست اين قالها*آغاز عالم غلغله پايان عالم زلزله * عشقي و شكري با گله آرام با زلزالها*توقيع شمس آمد شفق طغراي دولت عشق حق * فال وصال آرد سبق كان عشق زد اين فالها*از رحمه للعالمين اقبال درويشان ببين * چون مه منور خرقه ها چون گل معطر شالها*عشق امر كل ما رقعه اي او قلزم و ما جرعه اي * او صد دليل آ ورده و ما كرده استدلالها*از عشق گردون موتلف بي عشق اختر منخسف * از عشق گشته دال الف بي عشق الف چون دالها*آب حيات آمد سخن كايد ز علم من لدن * جانرا ازو خالي مكن تا بردهد اعمالها*بر اهل معني شد سخن اجمالها تفصيلها * بر اهل صورت شد سخن تفصيلها اجمالها*گر شعرها گفتند پر پر به بود دريا ز در * كز ذوق شعر آخر شتر خوش مي كشد ترحالها***

اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها * زان سوي او چندان وفا زين سوي تو چندين جفا*زان سوي او چندان كرم زين سو خلاف و بيش و كم * زان سوي او چندان نعم زين سوي تو چندين خطا*زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد * زان سوي او چندان كشش چندان چشش چندان عطا*چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود * چندين كشش از بهر چه تا در رسي در اوليا*از بد پشيمان مي شوي الله گويان مي شوي * آن دم ترا او مي كشد تا وارهاند مر ترا*از جرم ترسان مي شوي وز چاره پرسان مي شوي * آن لحظه ترساننده را با خود نمي بيني چرا*گر چشم تو بربست او چون مهره اي در دست او * گاهي بغلطاند چنين گاهي ببازد در هوا*گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن * گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي*اين سو كشان سوي خوشان وان سو كشان با ناخوشان * يا بگذرد يا بشكند كشتي درين گردابها*چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان *

كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا*بانگ شعيب و ناله اش وان اشك همچون ژاله اش * چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا*گر مجرمي بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت * فردوس خواهي دادمت خامش رها كن اين دعا*گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان * گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا*گر رانده آن منظرم بستست ازو چشم ترم * من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا*

جنت مرا بي روي او هم دوزخست و هم عدو * من سوختم زين رنگ و بو كو فر انوار بقا*گفتند باري كم گري تا كم نگردد مبصري * كه چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بكا*گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت * هر جزو من چشمي شود كي غم خورم من از عمي*ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن * تا كور گردد آن بصر كو نيست لايق دوست را*اندر جهان هر آدمي باشد فداي يار خود * يار يكي انبان خون يار يكي شمس ضيا*چون هر كسي در خورد خود ياري گزيد از نيك و بد * ما را دريغ آيد كه خود فاني كنيم از بهر لا*روزي يكي همراه شد با بايزيد اندر رهي * پس بايزيدش گفت چه پيشه گزيدي اي دعا*گفتا كه من خربنده ام پس بايزيدش گفت رو * يا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا*اي يوسف خوش نام ما خوش مي روي بر بام ما اي در شكسته جام ما اي بر دريده دام ما*اي نور ما اي سور ما اي دولت منصور ما * جوشي بنه در شور ما تا مي شود انگور ما*اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما * آتش زدي در عود ما نظاره كن در دود ما*اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما * پا وامكش از كار ما بستان گرو دستار ما*درگل بمانده پاي دل جان مي دهم چه جاي دل * وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما*آن شكل بين وان شيوه بين وان قد و خد و دست و پا * آن رنگ بين و آن هنگ بين وآن ماه بدر اندر قبا*از سرو گويم يا چمن از لاله گويم يا سمن * از شمع گويم يا لگن يا رقص گل پيش صبا*اي عشق چون آتشكده در نقش و صورت آمده * بركاروان دل زده يكدم امان ده يا فتي*در آتش و در سوز من شب مي برم تا روز من * اي فرخ پيروز من از روي آن شمس الضحي*برگرد ماهش مي تنم بي لب سلامش مي كنم * خود را زمين بر مي زنم زان پيش كو گويد صل*گلزار و باغ عالمي چشم و چراغ عالمي * هم درد و داغ عالمي چون پا نهي اندر جفا*آيم كنم جانرا گرو گويي مده زحمت برو * خدمت كنم تا وا روم گويي كه اي ابله بيا*گشته خيال همنشين با عاشقان آتشين * غائب مبادا صورتت يكدم ز پيش چشم ما*اي دل قرار تو چه شد وان كار و بار تو چه شد * خوابت كه مي بندد چنين اندر صباح و

درمسا*دل گفت حسن روي او وان نرگس* جادوي او * وان سنبل ابروي او وان لعل شيرين ماجرا*اي عشق پيش هر كسي نام و لقب داري بسي * من دوش نام ديگرت كردم كه درد بي دوا*اي رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو * گندم فرست اي جان كه تا خيره نگردد آسيا*ديگر نخواهم زد نفس اين بيت را مي گوي و بس * بگداخت جانم زين هوس ارفق بنايا ربنا*بگريز اي مير اجل از ننگ ما از ننگ ما * زيرا نمي داني شدن همرنگ ما همرنگ ما*از حمله هاي جند او وز زخمهاي تند او * سالم نماند يك رگت بر چنگ ما بر چنگ ما*اول شرابي دركشي سرمست گردي از خوشي * بي خود شوي آنگه كني آهنگ ما آهنگ ما*

زين باده مي خواهي برو اول تنك چون شيشه شو * چون شيشه گشتي برشكن بر سنگ ما بر سنگ ما*هر كان مي احمر خورد با برگ گردد برخورد * از دل فراخيها برد دلتنگ ما دلتنگ ما*بس جرها در جو زند بس بربط شش تو زند * بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما*ماده است مريخ ز من اينجا درين خنجر زدن * با مقنعه كي تان شدن در جنگ ما در جنگ ما*گر تيغ خواهي تو ز خور از بدر برسازي سپر * گر قيصري اندر گذر از زنگ ما از زنگ ما*اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما * تا نشكند كشتي تو در گنگ ما در گنگ ما-----


+ نوشته شده توسط محمد علوی در یکشنبه 1393/02/07 و ساعت 5 بعد از ظهر |

ملت ایران عید تان مبارک

پيك شادي ازاين ساعت تا حلول سال 1393شمسي

هم وطنان

شادي * نيك بختي* پيروز ي * سلامتي *طول عمر* عشق واقعي  وبهشت جا ودان براي شما آرزو ميكنم

غم وبد بختي براي هيچكس حتي دشمنان شما نميخواهم

آها ي ها ي ها ي ها ي

ملت ايران هرجا هستيد چه در ميان خانواده وچه دربند بد روزگار وچه در ديارغربت  هستيد.. تنتان سالم ورح تان سرشار از اميد به الطاف بيكران خداوندقرار گيرد.. وطلوع فجر صادق امنيت وآسايش را در اين سال نيكوي بازمانده از ياد گاران  اجداد گهر با رمان براي همه شما ها در هركجا ي دنيا آرزومندم

بمباركي اين روز فرخنده از حافظ آن روح پر فتو ح شيرازي خودمان مددي خواستم وتفعلي براي آ ينده وطنمان درسال 1393 زدم اين غزل آمد

گوش جان فرادهيد وبشنويد پيام حافظ را

 ايران من

هرگزم نَقش تو از لوح دل و جان نرود *هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود*از دماغ من سر گشته خيال رخ تو* بجفا ي فلك و غصه دورا ن نروددر ازل بست دلم با سر و زلفت پيوند* تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود.هرچه جز بار غمت بردل مسكين منست * برود از دل من وزد ل من آن نرود*آ نچنان مهر تو ام دردل وجان جاي گرفت * كه اگر سر برود ازدل و از جان نرود

 گر رود از پي خو بان دل من معذ ور است* درد را ا و چه كند از  پي در مان نرود*هركه خوا هد كه چو حا فظ نشود سر گردان*      دل بخو بان ند هد وز پي ايشان نرود

شادو پيروز باشيد محمد علوي (مرعشي)

+ نوشته شده توسط محمد علوی در سه شنبه 1392/12/27 و ساعت 4 قبل از ظهر |